<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>حس اين روزهاي من</title>
<link>https://hesehh.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 27 Oct 2013 09:21:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>سفته بانك</title>
<link>https://hesehh.blogfa.com/post/68</link>
<description>بدون رمزه</description>
<pubDate>Sun, 27 Oct 2013 09:21:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hesehh</dc:creator>
<guid>hesehh.blogfa.com/post/68</guid>
</item>
<item>
<title>خريد فلش</title>
<link>https://hesehh.blogfa.com/post/67</link>
<description>بدون رمزه</description>
<pubDate>Sat, 26 Oct 2013 09:17:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hesehh</dc:creator>
<guid>hesehh.blogfa.com/post/67</guid>
</item>
<item>
<title>شام دعوت من براي سالگرد ازدواجمون</title>
<link>https://hesehh.blogfa.com/post/66</link>
<description>بدون رمزه</description>
<pubDate>Fri, 25 Oct 2013 09:14:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hesehh</dc:creator>
<guid>hesehh.blogfa.com/post/66</guid>
</item>
<item>
<title>چشماي پف كرده+عيد قربان</title>
<link>https://hesehh.blogfa.com/post/65</link>
<description>بدون رمزه</description>
<pubDate>Thu, 24 Oct 2013 09:09:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hesehh</dc:creator>
<guid>hesehh.blogfa.com/post/65</guid>
</item>
<item>
<title>كينه دلخوري شب قبل</title>
<link>https://hesehh.blogfa.com/post/64</link>
<description>بدون رمزه</description>
<pubDate>Wed, 23 Oct 2013 09:07:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hesehh</dc:creator>
<guid>hesehh.blogfa.com/post/64</guid>
</item>
<item>
<title>تند حرف زدن همسرخان+دلخوري= قهر و سرسنگين بودن من</title>
<link>https://hesehh.blogfa.com/post/63</link>
<description>صبح بيدار شديم ديرمون شده بود ديگه صبحونه نخورديم. اومديم اداره. تو اتاق ما هيچكي نبود منم ساعت 8 كلاس داشتم. كلي هي حرص خوردم . به رضا اس دادم كي مياي اداره ؟ كه گفت ما امروز تازه ميخوايم راه بيافتيم. و امروز ديگه نميتونم بيام اداره. همسرخان گفت زنگ بزن به رئيست و بگو كه كلاس داري. زنگ زدم و رفتم دانشگاه. استاده درس ميده منم هي برو بر نگاش ميكردم.از درسش هيچي نمي فهمم درسش يه چيزايي در حد برق هست كه من اصلا از برق خوشم نمياد.</description>
<pubDate>Tue, 22 Oct 2013 11:03:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hesehh</dc:creator>
<guid>hesehh.blogfa.com/post/63</guid>
</item>
<item>
<title>دانشگاه + دكتر= روز شلوغ</title>
<link>https://hesehh.blogfa.com/post/62</link>
<description>صبحونه خورديم رفتيم اداره. رضا امروز مرخصي بود پسرخاله خانمش فوت كرده بود رفته بود آبادان. منم صبحي از يكي از درسام رو تو اداره پاكنويس كردم. يكي از همكارا گفت به شما هم ميخوان پاداش بدن.گفتم خدا از زبونت بشنوه. يكي ديگه از همكارا گفت هزينه غذاهم زيادتر شده. دوتا خبر خوب شنيدم منتظر خبر خوب سومي هم هستم. ظهر هم همسرخان يه نيم ساعتي زودتر رفت خونه ناهار بخوره بره دانشگاه. اي جانم خيلي خوشحالم كه سرعقل اومده و تازه يكم به فكر سلامتيشه افتاده.</description>
<pubDate>Mon, 21 Oct 2013 09:32:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hesehh</dc:creator>
<guid>hesehh.blogfa.com/post/62</guid>
</item>
<item>
<title>اشپزي با عشق براي همسرخان</title>
<link>https://hesehh.blogfa.com/post/61</link>
<description>صبحونه خورديم. رفتيم اداره. امروز به رسمي ها پاداش دادن خدا كنه به ما هم پاداش بدن. اي خدايا مددي يا نظري لطفا. ظهر رضا ميخواست بره بانك براي استعلامش. كه كپي شناسنامه ضامن دومم رو بهش دادم و قرار شد برگه رو ببره تا براي ضامن دومم دوباره استعلام بگيرن. ظهر هم همسرخان ساعت 2 رفت خونه ناهار بخوره و ساعت 3 بره كلاس. از اين كارش خيلي خوشحال شدم چون صبح دوتا موز آورد كه به جاي ناهار بخوره. اين كاراش خيلي رو اعصاب من هست.</description>
<pubDate>Sun, 20 Oct 2013 12:33:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hesehh</dc:creator>
<guid>hesehh.blogfa.com/post/61</guid>
</item>
<item>
<title>روز شاد و پر انرژي+ماه كامل</title>
<link>https://hesehh.blogfa.com/post/60</link>
<description>صبح بيدارشديم صبحونه خورديم و امديم اداره. ساعت 8 رفتم دانشگاه كلاس داشتم و يكي از تمرينها رو من حل كردم. حس خوبي بهم دست ميده وقتي يه درسي رو بلدم. تو كلاس بودم همسرخان اس ام اس داد كه من بانكم هر وقت تمامي تا بيام دنبالت بهش اس دادم كلاسمون تموم شد. ديگه اومد دنبالم. من اصلا درباره استعلام بانك هيچي ازش نپرسيدم. گفتم حالا حتما نشده ميخواد غرغر كنه. چون روز اول هفته حوصله غرغر همسرخان رو نداشتم. خودش سر بحث رو بازكرد و برگه ها رو نشونم داد و گفت كه</description>
<pubDate>Sat, 19 Oct 2013 12:01:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hesehh</dc:creator>
<guid>hesehh.blogfa.com/post/60</guid>
</item>
<item>
<title>ورود به ششمين سالگرد ازدواجمون.</title>
<link>https://hesehh.blogfa.com/post/59</link>
<description>صبح همسرخان رفت اداره.منم بيدار شدم. وسايل صبحونه رو آماده كردم. همسرخان اومدش و نون بربري خريده بود.صبحونه رو خورديم. كلي بوسه و بغل كرديم و به همديگه سالگرد ازدواجمون رو تبريك گفتيم. دقيقا ۶سال پيش روز عروسيمون روز جمعه بود.كه امسال هم دقيقا جمعه شد. جالب بود. هميشه دلم مي خواست هر سال براي سالگرد ازدواج و عقدمون طلا بگيرم. كه با اين اوضاع گروني طلا ديگه بي خيالش شدم. گفتم لااقل يه چيزي يا وسيله اي براي خونمون بخريم.</description>
<pubDate>Fri, 18 Oct 2013 11:38:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hesehh</dc:creator>
<guid>hesehh.blogfa.com/post/59</guid>
</item>
</channel>
</rss>
