هيچ جا خونه خود آدم نميشه
صبح بعد از صبحونه رفتم دوش گرفتم و همسرخان ماشين رو برد تعميرگاه كه مرده بهش گفته بود شانس آوردين لاستيك ها پوسه شده. ديگه يه350 هم اينجا كرديم تو حلق ماشين. بعد همسرخان رفت دوش گرفت و گفت آماده بشيم خونه خواهرشوهر بزرگه . اين همه آدم بلند شدن شب قبل اومدن اما اين همسرخواهرشوهر بزرگه رو خودش نذاشت بياد مرتيكه احمق. ديگه مجبوري لباس پوشيدم كلي تو راه خدا خدا ميكردم خونه نباشه. رفتيم و الهي شكر هم خونه نبودش يه نيم ساعتي نشستيم و زودي بلند شديم.
ناهارخورديم و ظرفها رو شستم و زن داداش جديده زنگ زد و كلي اصرار كرد كه شب بياين شيراز خونمون بمونين. كه قبول نكرديم . وسايلمون رو جمع كرديم. و راه افتاديم . داداش كوچيكه هم دوساعت بعد از ما راه افتاده بود سمت شيراز.
عصر رفتيم مطب دكتر و دكتر پير هست اما از اين پيرمردهاي باحاله. تو مطبش كه ميرم كلي حرف مي زنيم و توصيه هاي خوب خوب بهم ميكنه. هزارتا توصيه كرد: عصبي نشو، بي خيال باش، گريه نكن، تند نشو گفت كل اينها روي پوستت و بيماريت رو تشديد ميكنه. گفتش بهت نمياد عصبي باشي خيلي خوش خنده اي گفتم البته خوش خنده بودنم سرجاش اما اگه عصبي بشم حسابي داغ ميكنم. رفتيم داروها رو گرفتيم.
داداش كوچيكه زنگ زد كه تصادف كردم و الان ميخوام بيام با خانمم ببينمتون. ما كه شيراز درست حسابي بلد نيستيم به جاي اينكه بگه شما كه بلد نيستين بايستين تا من بيام پيداتون كنم كارش برعكس بود كلي تو خيابونهاي شلوغ شيراز ما رو چرخوند. كلي اعصاب من سر همين خرد كرد.
بعد هم كه اومدن زنش هي اصرار كه بيان شب بريم خونه. كه ما قبول نكرديم. دختره بهش مياد سنش از داداش همسرخان بزرگتر باشه ميتونم بگم دوسال از برادر همسرخان بزرگتره. من هيچ وقت فكر نميكردم داداش همسرخان همچين دختري رو انتخاب كنه. چون هميشه تا يكي رو مي ديد كلي عيب و ايراد رو طرف ميذاشت. دختره قيافه جالبي نداشت. دختره ادم كم رويي هم نبود. و از يه كارش كه بدم اومد همش با همسرخان حرف ميزد و اصلا سمتش به من نبود و حتي يه تعارف هم به من نكرد. بعدش هم خدافظي كرديم و ازشون جدا شديم. همسرخان خيلي طرفداري زن داداشش مي گرفت. من نميدونم با 5 دقيقه حرف زدن از كجا فهميد اين همه خوبه. من كه زود به كسي اعتماد نميكنم. اين همه زود به همه اعتماد كردم و ازشون ضربه خوردم ديگه به چشمم هم اعتماد ندارم.
هنوز راه نيافتاده بوديم تو شهر، پليس ماشينمون رو نگه داشت. گفتش كه ماشينتون سيستم داره در حالي كه ماشين ما اصلا روش سيستم نصب نيست منم به پليسه گفتم همون ماشينه كه مدل ماشين ما بود و رنگش آبي اون صداي ضبطش بلند بود كه يه پسر جووني هم پشت فرمون بود.
دشت ارژن هم ايستاديم و جيگر خورديم و قليون كشيدم هوا خيلي سرد بود. شب ساعت 1:30 رسيديم.
تو پاركينگ در پنجره ها رو دزديده بودن. اومديم تو پله و همسرخان نگاه كرد و گفت مال طبقه ها هم بردن. بجز طبقه سوم و طبقه پشت بوم.
با اين مشكلي كه تو ساختمون اتفاق افتاد همسرخان دوباره به فكر فروش خونه افتاد اما فروش خوبه ولي خريد با چه پولي با اين قيمتهاي سرسام آور خونه ها.