سفته بانك

بدون رمزه
ادامه نوشته

خريد فلش

بدون رمزه
ادامه نوشته

شام دعوت من براي سالگرد ازدواجمون

بدون رمزه
ادامه نوشته

چشماي پف كرده+عيد قربان

بدون رمزه
ادامه نوشته

كينه دلخوري شب قبل

بدون رمزه
ادامه نوشته

تند حرف زدن همسرخان+دلخوري= قهر و سرسنگين بودن من

صبح بيدار شديم ديرمون شده بود ديگه صبحونه نخورديم.

اومديم اداره. تو اتاق ما هيچكي نبود منم ساعت 8 كلاس داشتم. كلي هي حرص خوردم . به رضا اس دادم كي مياي اداره ؟ كه گفت ما امروز تازه ميخوايم راه بيافتيم. و امروز ديگه نميتونم بيام اداره.

همسرخان گفت زنگ بزن به رئيست و بگو كه كلاس داري.

زنگ زدم و رفتم دانشگاه.

استاده درس ميده منم هي برو بر نگاش ميكردم.از درسش هيچي نمي فهمم درسش يه چيزايي در حد برق هست كه من اصلا از برق خوشم نمياد.

بعد از كلاس هم رفتم بانك پول ريختم به حسابم ميخواستم قبض برق و موبايل خونه مامانم اينا رو بدم.

امروز سرماي بدي خورده بودم تو اتاق كلي فين فين كردم و الهي شكر رئيسم موضوع سرماخوردگيم رو فهميد و امروز بيشتر وقت كولر خاموش ميكرد. شعورت تو حلقم رئيس جان.

اومدم اداره و ناهار هم امروز نداشتم. كه به همسرخان گفتم از اداره سفارش بدم كه گفت من ساعت 4 ميرم خونه ناهار ميخورم. ديگه منم بي خيال ناهار خوردن شدم. تا 4 تحمل ميكنم. البته يكي از همكاراي خانم مهربون هم كلي اصرار كرد كه بيا من غذا زياد آوردم . اما من هيچ وقت اينجوري روم نميشه و فقط ازش تشكر كردم.

ظهر رفتيم خونه ناهار خورديم و دوتا قرص خوابيدم. من دوباره سرماخوردگيم اومده سراغم. و طبق معمول با خوردن قرص ها گيج شدم.

با صداي زنگ موبايلم بيدار شدم داداش كوچيكه بود گفت براي شام بياين. همسرخان رفت دوش گرفت.

منم بيدار شدم ظرفها رو شستم و يكم جمع و جور كردم.

دوباره داداش كوچيكه زنگ زد گفت براي شام نمياين؟ گفتم ساعت9:30 تا 10 ميايم. لباس پوشيدم رفتيم تو پاركينگ ماشين رو در بياريم كه يه آدم احمق دقيقا جلوي در پاركينگ ماشينش رو پارك كرده بود و رفته بود.

در خونه كل همسايه ها زديم و به هر كي مي گفتيم اين ماشينه به اين پلاك ميگفتن مال ما نيست. ديگه با همسرخان همين جور اون ورا چرخيديم. داداش كوچيكه زنگ زد گفتم اين جريان پيش اومده ديگه نميايم. همسرخان تيرش ميزدي خونش در نميامد.زنگ زد 110 كه گفت مربوط به ما نميشه و زنگ بزن نيرو*ي انتظا*مي اونها جواب درست حسابي ندادن. من گذاشتمش به حسابي حتما حكمتي بود. اصلا هم عصبي نبودم. اما همسرخان منتظر بود طرف بيادش و حسابي بقول خودش بشورتش. مدير ساختمون تو دوربين ديده بود كه ما از پاركينگ بيرون نرفتيم فكر كرده بود اتفاقي افتاده اومد پايين. و همونجا ايستاد. منم يكم اون طرف تر ايستاده بودم. اما همسرخان با يه لحن تند و بدي گفت تو برو بالا نميخواد اينجا بايستي. بهش گفتم مگه چي ميشه من اينجا بمونم.؟دوباره به صداي بلند گفت : ميگم تو برو بالا. اروم گفتم برم بالا كه تو اينجا راننده كه اومد سرش شلوغ بازي در بياري. دوباره بلند گفت ميگم تو برو بالا.

كل اين مكالماتش جلوي مدير ساختمون بود. دلم ميخواست همونجا تندش بشم كه اخرين بارش باشه جلوي بقيه با من اينجوري حرف نزنه.

خيلي بهم برخورد. رفتم بالا و نشستم پاي درسام. يكي دوبار ميخواستم از بالا زنگ بزنم رو گوشيش كه گفتم فعلا سر راننده خودش اعصابش خرد هست.گفتم بياد بالا بهش ميگم.

وقتي اومد گفت كه مرده با زن و بچه اش اومده و يكي ديگه همسايه ها هم كه ميخواسته بياد تو پاركينگ و باهاش سروصدا كرده.

گفت آماده شو بريم. گفتم ديگه دير موقع هست. باهاش سرسنگين برخورد كردم متوجه حركتم شد. بهش گفتم اخرين بارت باشه جلوي بقيه با من اينجوري حرف ميزني ها. اولش الكي بهونه آورد و بعدش هيچي نگفت.

داداش بزرگه زنگ زد در خونه بود مامانم غذا بهش داده بود بياره. همسرخان رفت ظرف غذا رو ازش گرفت و گذاشت اشپزخونه و رفت خوابيد. حتي رو خودش نذاشت يه معذرت خواهي كنه. شايد پيش خودتون فكر كنين چيز خاصي نبوده ولي ديگه مثه قبلنا نميخوام كوتاه بيام. ميخوام بهش بفهمونم كه بايد ادم با زنش جلوي بقيه درست حرف بزنه.

منم ساعت12:30 لباس پوشيدم برم سوپري بيدار شد گفت كجا ؟ گفتم ميرم سوپري . گفت الان بسته است گفتم ميرم سر كوچه اون وري ميخرم. دوباره خوابيد . آقا اصلا انگار كه نه انگار يه زن اين موقع شب ميخواد بره خريد كنه.

منم رفتم نوشابه از سر كوچه اون وري خريدم و برگشتم. شامم رو گرم كردم و خوردم.

ساعت 2:30 هم رفتم حمام . ساعت3 بود خوابيدم.

شب تا دير موقع كه بيدار بودم خيلي به كارام فكر كردم. تو خيلي موارد تو زندگيم كوتاه اومدم من كه تو خونه كسي جرات نداشت بهم بگه بالاي چشمت ابرو هست. اقا جلوي بقيه سر من داد ميزنه. ميخوام اينقدر سرسنگين برخورد كنم تا يكم منت كشي كنه و بفهمه اينجوري نبايد حرف ميزد.

تو اين فكر كردن هام به ياد خيلي حرفهاي قبلش افتادم كسي كه ميگفت كمتر از عزيزم و جانم بهت نميگم .حالا داره اينجوري برخورد ميكنه.كه حتي من سوالش ميكردم جلوي بقيه هم همين جوري برخورد ميكني و محكم ميگفت اره من برام عار نيست جلوي بقيه تو رو عزيزم و جانم صدا بزنم. عزيزم و جانم هم نخواستم فقط مثه ادم باهام حرف بزنه.

خيلي زور داره از كسي كه اصلا توقع برخورد اينجوري رو نداري بعد انگاري نوكر در خونه باباشم كه اينجوري باهام حرف ميزنه.

از سه تا كار همسرخان هميشه بدم ميامده و يكي دوبارهم بهش گفتم ولي هيچ وقت اهميتي نميده حتي بهش گفتم اما از اون ور يادش رفته:

1- هر وقت سر يه چيزي يا كاري ديگه كه هيچ ربطي به من نداره عصباني هست يه تركشي هم از اين عصبانيتش به من برخورد ميكنه. دقيقا مثه امشب.(يعني عصبانيتش رو سر من خالي ميكنه)

2- وقتي بحثي پيش مياد من دوس دارم همون موقع درموردش بحث كنيم و از هم عذرخواهي كنيم تا دلخوری از هم تو دلمون نمونه اما اون هميشه از حرف زدن شونه خالي ميكنه و فوري ميره ميخوابه. يعني اين خوابيدن عادت هميشگيش هست.

دانشگاه + دكتر= روز شلوغ

صبحونه خورديم رفتيم اداره.

رضا امروز مرخصي بود پسرخاله خانمش فوت كرده بود رفته بود آبادان.

منم صبحي از يكي از درسام رو تو اداره پاكنويس كردم.

يكي از همكارا گفت به شما هم ميخوان پاداش بدن.گفتم خدا از زبونت بشنوه.

يكي ديگه از همكارا گفت هزينه غذاهم زيادتر شده.

دوتا خبر خوب شنيدم منتظر خبر خوب سومي هم هستم.

ظهر هم همسرخان يه نيم ساعتي زودتر رفت خونه ناهار بخوره بره دانشگاه. اي جانم خيلي خوشحالم كه سرعقل اومده و تازه يكم به فكر سلامتيشه افتاده.

ظهري هم داداش كوچيكه زنگ زد گفت شام بياين اينجا. كه گفتم من و همسرخان تا 8 كلاس داريم و بعدش هم ميخوام برم دكتر حدوداي 9:30 يا 10 ميايم شما شامتون بخورين.

منم عصر كلاس دارم بعد كلاس هم تازه بايد برم سونو ببينم اين كيست از بين رفته بعد از اين همه قرص خوردن يا نه؟ خدايا لطفا . ديگه حوصله قرص خوردن و عوارض بدش رو ندارم.

ظهر بعد از اداره يكي از همكاراي خانم من رو رسوند قبلش رفتيم مهد دنبال پسرش بعد هم من رو رسوند خونه.سريع رفتم دوش گرفتم و لباسم رو پوشيدم و رفتم دانشگاه . دم در دانشگاه زنگ زدم وقت سونو گرفتم و گفتم ساعت8 ميام. اس دادم به همسرخان كه ساعت 8 وقت سونو دارم. ديگه بعد از كلاس اومدم خونه جزوه هام رو گذاشتم و يه شيشه آب معدني كوچيك از تو يخچال برداشتم و رفتم دكتر.

يكي از همكاراي اقامون هم با خانمش اونجا بود. خانمش باردار بود.

منشي جلو همكارمون آبروم رو برد گفت آب زياد بخور تا مثانه ات پر بشه.

يه پيرمردي تو مطب بود صداش زد بره داخل . پيرمرده اينقدر مايعات خورده بود كه دست رو دلش بود و راه ميرفت. هنوز نرفته بود داخل زودي اومد بيرون. منشي گفت چي شد؟ پيرمرده گفت: دكتر گفته برو نصفش رو خالي كن.

من زدم زير خنده . همچين خندم گرفته بود. حالا تو فكر اين بودم كه اين پيرمرده كه اين همه مثانه اش پره چجوري ميخواد نصفش رو خالي كنه خواه نا خواه همش خال ميشه.! من از خنده داشتم روده بر ميشدم.

كارم تو مطب دكتر خيلي طول نكشيد. بعد يكي دوتا مريض فرستادم داخل. و دكتر سونو رو كه انجام داد الهي شكر كيست نبود و گفت همه چيز اوكي هست. خدايا بازم مرسي.

تاكسي گرفتم رفتم خونه مامانم اينا.همسرخان زنگ زد گفت شما شام بخورين. من ديرتر ميام . يه نيم ساعتي برم پيش اين نصاب دوربينه. بعد ميام.

من و مامان و داداش كوچيكه شام خورديم و برنامه ريختيم براي روز جمعه كه تعطيله بريم گناوه. تا ببينيم چي ميشه.؟ اما من به دلم خورده مامان و بابا و داداش و زن داداش جديده همسرخان جل و پلاسشون رو جمع ميكنن ميان اينجا. خدايا خودت اين مصيبت رو از سرمون دور كن. 2 روز تعطيلي دلم ميخواد براي خودم بخوابم و بگردم و درسام رو بنويسم و بخونم.  

همسرخان اومد شام خورد وچايي كه خورديم رفتيم خونمون . مامانم كلي كتلت هايي كه مال شام اضافه اومده بود داد براي ناهار فردامون.

تا نصابه هنوز گرفتاره همسرخان همونجا پيششون موند. منم اومد بالا پاي لب تاب.

كارنصابه كه تمام شد همسرخان اومد بالا. رفت دوش گرفت و خوابيديم.

اشپزي با عشق براي همسرخان

صبحونه خورديم. رفتيم اداره.

امروز به رسمي ها پاداش دادن خدا كنه به ما هم پاداش بدن. اي خدايا مددي يا نظري لطفا.

ظهر رضا ميخواست بره بانك براي استعلامش. كه كپي شناسنامه ضامن دومم رو بهش دادم و قرار شد برگه رو ببره تا براي ضامن دومم دوباره استعلام بگيرن.

ظهر هم همسرخان ساعت 2 رفت خونه ناهار بخوره و ساعت 3 بره كلاس. از اين كارش خيلي خوشحال شدم چون صبح دوتا موز آورد كه به جاي ناهار بخوره. اين كاراش خيلي رو اعصاب من هست.

ديگه ساعت3 هم بهش زنگ زدم داشت ميرفت دانشگاه.

منم برم خونه كلي كار دارم. شام درست كنم. گردگيري كنم. يه چيزي براي ناهار فردامون درست كنم. درسام رو پاكنويس كنم.واي خداي من يكشنبه ها كلاس ندارم اما در عوضش كلي كار بايد انجام بدم.

 دوس دارم روزهاي يكشنبه ام رو براي همسرخان كه خسته و كوفته از دانشگاه ميرسه. غذاي گرم مورد علاقه اش رو آماده ميكنم. اين كار رو با عشق و ازته دل انجام ميدم.

ظهر بعد از اداره تاكسي گرفتم رفتم خونه . از تاكسي كه پياده شدم ميوه فروشي سبزي تازه آورده بود. سبزي خريدم و با فلفل دلمه اي. سبزي خوردنش نعناع نداشت.

رفتم تو ساختمون. تا تو پاركينگ كارگرهاي دوربيني گرفتار نصبش بودن.

رفتم بالا لباسام رو عوض كردم نشستم سبزي پاك كردن. گفتم ظرفهاي ظهر كه همسرخان غذا خورده رو بشورم كه ديدم اي جان همسرخان ظرفها رو شسته. فهم و شعورت تو حلقم.

مرغ در آوردم. و گذاشتم مايكروفر يخ زدايي كردم.و ميخواستم دو مدل غذا درست كنم. يه خوراك مرغ با سبزيجات و سوفله مرغ. يكي براي شب يكي هم براي فردا ظهر. مامانم هم زنگ زد كه شام بياين منم قبول كردم.

همسرخان استادشون نيامده بود ديدم ساعت 6 اومدش. و لباسش رو عوض كرد رفت تو پاركينگ براي كمك.

منم تا 8 گرفتار غذا درست كردن بودم. بعد هم دوش گرفتم و دوباره دستم كلي دونه هاي قرمز ريخته بود بيرون. كلي هم ميسوزه و ميخاره. خدايا مددي به اين مريضي ما بكن.

 به همسرخان گفتم بيا بريم خونه مامانم اينا كه منتظرمون هستن. من رو رسوند و خودش برگشت كمك مدير ساختمون.

منم رفتم خونه مامانم اينا شام خورديم و مامانم هم تعريف كرد كه رفته خونه اعظم و دخترش و نوه اش هم بودن. مامانم گفت دخترش هم خونش رو عوض كرده كه گفتم يه روز برنامه بريزيم بريم ديدنش. به مامانم هم گفتم رفتي بازار يه كادويي هم براي من بخر.

بعد مامانم جريان عوض كردن ماشين رو بهم گفت كه داداش بزرگه ميخواد ماشين بابا رو عوض كنه و 207 بگيره كه بگو حتما همسرخان باهاش بره تا سرش رو كلاه نزارن و گفت يكي از دوستاش از داداش بزرگه 10 ميليون تومن پول گرفته و هنوز بهش نداده.

ديگه همسرخان اومد شام خورد و دوباره جريان عوض كردن ماشين هم براي همسرخان گفت.

بعد هم چايي خورديم و رفتيم بنزين زديم و كنار دريا چرخي زديم و اومديم خونه. همسرخان خوابيد. منم سبزي  خوردن ها رو جمع كردم.و غذاي فردام هم آماده كردم و ظرفها رو شستم و خوابيدم.

روز شاد و پر انرژي+ماه كامل

صبح بيدارشديم صبحونه خورديم و امديم اداره. ساعت 8 رفتم دانشگاه كلاس داشتم و يكي از تمرينها رو من حل كردم.

حس خوبي بهم دست ميده وقتي يه درسي رو بلدم.

تو كلاس بودم همسرخان اس ام اس داد كه من بانكم هر وقت تمامي تا بيام دنبالت بهش اس دادم كلاسمون تموم شد.

ديگه اومد دنبالم. من اصلا درباره استعلام بانك هيچي ازش نپرسيدم. گفتم حالا حتما نشده ميخواد غرغر كنه. چون روز اول هفته حوصله غرغر همسرخان رو نداشتم.

خودش سر بحث رو بازكرد و برگه ها رو نشونم داد و گفت كه استعلام هر دومون اوكي بوده. تو دلم كلي از خدا تشكر كردم.اما براي من ضامن دوم رو گفته بود دوباره كپي شناسنامه اش بياره تا باز استعلام بگيرن.

رفتش دانشگاهشون يه كاري داشت و برگشتيم اداره.

ناهار خورديم و عصر هم رفتيم خونه. دوربيني زنگ زد كه كاري برام پيش اومده و فردا ميام براي نصب دوربين ها.

تا همسرخان ناهار ميخورد. منم آماده شدم براي دانشگاهم. من رو رسوند دانشگاه و خودش برگشت خونه.

رفتم كلاس و تا 7 كلاس بودم برگشتن هم با يكي از بچه ها پياده برگشتيم اون رفت خوابگاه و من اومدم خونه. اي جان اون يه ذره راهي كه دوستم ازم جدا شد تو آسمون نگاه كردم ديدم ماه كامل هست. كلي با خدا حرف زدم. خدايا خواهشا مثه هميشه كمك و نظرت رو از روي ما و زندگيمون بر ندار.

همسرخان ظرفهاي ظهر رو شسته بود.

همسرخان براي همسايه پاييني روز پنج شنبه سيلندر گاز گرفته بود .ديگه سيلندر رو رفته بود بهش داده بود اونم يه چند تا انار بهش داده بود.

نشستم يكمي استراحت كنم . مامانم زنگ زد كه شام بياين. كل بدنم گرمي زده بود. من رفتم دوش گرفتم و رفتيم خونه مامانم اينا و بين راه هم عرق شاطره خريدم. رفته بودن بيرون كليد خونشون تو كيفم بود در رو باز كرديم و رفتيم داخل نشستيم . يه چند دقيقه بعد رسيدن.

شام خورديم و بعدش هم چايي خورديم . يكم درس داداش كوچيكه دادم و بعد هم اومديم خونه و خوابيديم.

ورود به ششمين سالگرد ازدواجمون.

صبح همسرخان رفت اداره.منم بيدار شدم. وسايل صبحونه رو آماده كردم. همسرخان اومدش و نون بربري خريده بود.صبحونه رو خورديم.

كلي بوسه و بغل كرديم و به همديگه سالگرد ازدواجمون رو تبريك گفتيم.

 دقيقا ۶سال پيش روز عروسيمون روز جمعه بود.كه امسال هم دقيقا جمعه شد. جالب بود.

هميشه دلم مي خواست هر سال براي سالگرد ازدواج و عقدمون طلا بگيرم. كه با اين اوضاع گروني طلا ديگه بي خيالش شدم. گفتم لااقل يه چيزي يا وسيله اي براي خونمون بخريم. كه هيچ وقت هم موقعيتش پيش نيامده. مسخره است نه.

علي دوست همسرخان هم تو وي چت نوشته بود تولد خانمم هست. همسرخان هم بهش گفت سالگرد ازدواج ما هم هست. ديگه نه ما تولد زن علي يادمون ميره نه اونها سالگرد ازدواج ما رو فراموش ميكنه.

همسرخان رفت خوابيد. منم دال عدس آماده كردم براي شنبه. برنج و خورش هم تو يخچال داشتيم گفتم براي ظهر بخوريم. نشستم پاي درسام.

نمیدونم چه حرفی زدم که همسرخان گفتش نه خدا بخیل هست نه ما پیر هستیم.

براي ناهار بيدارش . چايي خورديم و ناهار گرم كرديم خورديم ظرفها را شستم و يك ساعتي پاي تي وي بوديم. همسرخان رفت دوش گرفت. منم همچنان پاي درسام بودم. بعدش هم نشستم انار دون كردم.

همسرخان پاي تي وي در حال ديدن فوتبال بود. منم چايي آماده كردم و چيپس و ميوه آوردم خورديم.

تا همسرخان فوتبال ميديد. منم رفتم دوش گرفتم و حمام شستم.

و رفتيم  كناردريا سمبوسه خريديم و رفتيم نزديك جايي كه عروسيمون بود نشستيم و يكمي پياده روي كرديم.

و كمي هم دور دور چرخيديم .

اومديم خونه ظرفها رو جمع كردم .همسرخان لباسش رو اتو كرد.

ساعت 1 هم خوابيديم.