تند حرف زدن همسرخان+دلخوري= قهر و سرسنگين بودن من

صبح بيدار شديم ديرمون شده بود ديگه صبحونه نخورديم.

اومديم اداره. تو اتاق ما هيچكي نبود منم ساعت 8 كلاس داشتم. كلي هي حرص خوردم . به رضا اس دادم كي مياي اداره ؟ كه گفت ما امروز تازه ميخوايم راه بيافتيم. و امروز ديگه نميتونم بيام اداره.

همسرخان گفت زنگ بزن به رئيست و بگو كه كلاس داري.

زنگ زدم و رفتم دانشگاه.

استاده درس ميده منم هي برو بر نگاش ميكردم.از درسش هيچي نمي فهمم درسش يه چيزايي در حد برق هست كه من اصلا از برق خوشم نمياد.

بعد از كلاس هم رفتم بانك پول ريختم به حسابم ميخواستم قبض برق و موبايل خونه مامانم اينا رو بدم.

امروز سرماي بدي خورده بودم تو اتاق كلي فين فين كردم و الهي شكر رئيسم موضوع سرماخوردگيم رو فهميد و امروز بيشتر وقت كولر خاموش ميكرد. شعورت تو حلقم رئيس جان.

اومدم اداره و ناهار هم امروز نداشتم. كه به همسرخان گفتم از اداره سفارش بدم كه گفت من ساعت 4 ميرم خونه ناهار ميخورم. ديگه منم بي خيال ناهار خوردن شدم. تا 4 تحمل ميكنم. البته يكي از همكاراي خانم مهربون هم كلي اصرار كرد كه بيا من غذا زياد آوردم . اما من هيچ وقت اينجوري روم نميشه و فقط ازش تشكر كردم.

ظهر رفتيم خونه ناهار خورديم و دوتا قرص خوابيدم. من دوباره سرماخوردگيم اومده سراغم. و طبق معمول با خوردن قرص ها گيج شدم.

با صداي زنگ موبايلم بيدار شدم داداش كوچيكه بود گفت براي شام بياين. همسرخان رفت دوش گرفت.

منم بيدار شدم ظرفها رو شستم و يكم جمع و جور كردم.

دوباره داداش كوچيكه زنگ زد گفت براي شام نمياين؟ گفتم ساعت9:30 تا 10 ميايم. لباس پوشيدم رفتيم تو پاركينگ ماشين رو در بياريم كه يه آدم احمق دقيقا جلوي در پاركينگ ماشينش رو پارك كرده بود و رفته بود.

در خونه كل همسايه ها زديم و به هر كي مي گفتيم اين ماشينه به اين پلاك ميگفتن مال ما نيست. ديگه با همسرخان همين جور اون ورا چرخيديم. داداش كوچيكه زنگ زد گفتم اين جريان پيش اومده ديگه نميايم. همسرخان تيرش ميزدي خونش در نميامد.زنگ زد 110 كه گفت مربوط به ما نميشه و زنگ بزن نيرو*ي انتظا*مي اونها جواب درست حسابي ندادن. من گذاشتمش به حسابي حتما حكمتي بود. اصلا هم عصبي نبودم. اما همسرخان منتظر بود طرف بيادش و حسابي بقول خودش بشورتش. مدير ساختمون تو دوربين ديده بود كه ما از پاركينگ بيرون نرفتيم فكر كرده بود اتفاقي افتاده اومد پايين. و همونجا ايستاد. منم يكم اون طرف تر ايستاده بودم. اما همسرخان با يه لحن تند و بدي گفت تو برو بالا نميخواد اينجا بايستي. بهش گفتم مگه چي ميشه من اينجا بمونم.؟دوباره به صداي بلند گفت : ميگم تو برو بالا. اروم گفتم برم بالا كه تو اينجا راننده كه اومد سرش شلوغ بازي در بياري. دوباره بلند گفت ميگم تو برو بالا.

كل اين مكالماتش جلوي مدير ساختمون بود. دلم ميخواست همونجا تندش بشم كه اخرين بارش باشه جلوي بقيه با من اينجوري حرف نزنه.

خيلي بهم برخورد. رفتم بالا و نشستم پاي درسام. يكي دوبار ميخواستم از بالا زنگ بزنم رو گوشيش كه گفتم فعلا سر راننده خودش اعصابش خرد هست.گفتم بياد بالا بهش ميگم.

وقتي اومد گفت كه مرده با زن و بچه اش اومده و يكي ديگه همسايه ها هم كه ميخواسته بياد تو پاركينگ و باهاش سروصدا كرده.

گفت آماده شو بريم. گفتم ديگه دير موقع هست. باهاش سرسنگين برخورد كردم متوجه حركتم شد. بهش گفتم اخرين بارت باشه جلوي بقيه با من اينجوري حرف ميزني ها. اولش الكي بهونه آورد و بعدش هيچي نگفت.

داداش بزرگه زنگ زد در خونه بود مامانم غذا بهش داده بود بياره. همسرخان رفت ظرف غذا رو ازش گرفت و گذاشت اشپزخونه و رفت خوابيد. حتي رو خودش نذاشت يه معذرت خواهي كنه. شايد پيش خودتون فكر كنين چيز خاصي نبوده ولي ديگه مثه قبلنا نميخوام كوتاه بيام. ميخوام بهش بفهمونم كه بايد ادم با زنش جلوي بقيه درست حرف بزنه.

منم ساعت12:30 لباس پوشيدم برم سوپري بيدار شد گفت كجا ؟ گفتم ميرم سوپري . گفت الان بسته است گفتم ميرم سر كوچه اون وري ميخرم. دوباره خوابيد . آقا اصلا انگار كه نه انگار يه زن اين موقع شب ميخواد بره خريد كنه.

منم رفتم نوشابه از سر كوچه اون وري خريدم و برگشتم. شامم رو گرم كردم و خوردم.

ساعت 2:30 هم رفتم حمام . ساعت3 بود خوابيدم.

شب تا دير موقع كه بيدار بودم خيلي به كارام فكر كردم. تو خيلي موارد تو زندگيم كوتاه اومدم من كه تو خونه كسي جرات نداشت بهم بگه بالاي چشمت ابرو هست. اقا جلوي بقيه سر من داد ميزنه. ميخوام اينقدر سرسنگين برخورد كنم تا يكم منت كشي كنه و بفهمه اينجوري نبايد حرف ميزد.

تو اين فكر كردن هام به ياد خيلي حرفهاي قبلش افتادم كسي كه ميگفت كمتر از عزيزم و جانم بهت نميگم .حالا داره اينجوري برخورد ميكنه.كه حتي من سوالش ميكردم جلوي بقيه هم همين جوري برخورد ميكني و محكم ميگفت اره من برام عار نيست جلوي بقيه تو رو عزيزم و جانم صدا بزنم. عزيزم و جانم هم نخواستم فقط مثه ادم باهام حرف بزنه.

خيلي زور داره از كسي كه اصلا توقع برخورد اينجوري رو نداري بعد انگاري نوكر در خونه باباشم كه اينجوري باهام حرف ميزنه.

از سه تا كار همسرخان هميشه بدم ميامده و يكي دوبارهم بهش گفتم ولي هيچ وقت اهميتي نميده حتي بهش گفتم اما از اون ور يادش رفته:

1- هر وقت سر يه چيزي يا كاري ديگه كه هيچ ربطي به من نداره عصباني هست يه تركشي هم از اين عصبانيتش به من برخورد ميكنه. دقيقا مثه امشب.(يعني عصبانيتش رو سر من خالي ميكنه)

2- وقتي بحثي پيش مياد من دوس دارم همون موقع درموردش بحث كنيم و از هم عذرخواهي كنيم تا دلخوری از هم تو دلمون نمونه اما اون هميشه از حرف زدن شونه خالي ميكنه و فوري ميره ميخوابه. يعني اين خوابيدن عادت هميشگيش هست.

دانشگاه + دكتر= روز شلوغ

صبحونه خورديم رفتيم اداره.

رضا امروز مرخصي بود پسرخاله خانمش فوت كرده بود رفته بود آبادان.

منم صبحي از يكي از درسام رو تو اداره پاكنويس كردم.

يكي از همكارا گفت به شما هم ميخوان پاداش بدن.گفتم خدا از زبونت بشنوه.

يكي ديگه از همكارا گفت هزينه غذاهم زيادتر شده.

دوتا خبر خوب شنيدم منتظر خبر خوب سومي هم هستم.

ظهر هم همسرخان يه نيم ساعتي زودتر رفت خونه ناهار بخوره بره دانشگاه. اي جانم خيلي خوشحالم كه سرعقل اومده و تازه يكم به فكر سلامتيشه افتاده.

ظهري هم داداش كوچيكه زنگ زد گفت شام بياين اينجا. كه گفتم من و همسرخان تا 8 كلاس داريم و بعدش هم ميخوام برم دكتر حدوداي 9:30 يا 10 ميايم شما شامتون بخورين.

منم عصر كلاس دارم بعد كلاس هم تازه بايد برم سونو ببينم اين كيست از بين رفته بعد از اين همه قرص خوردن يا نه؟ خدايا لطفا . ديگه حوصله قرص خوردن و عوارض بدش رو ندارم.

ظهر بعد از اداره يكي از همكاراي خانم من رو رسوند قبلش رفتيم مهد دنبال پسرش بعد هم من رو رسوند خونه.سريع رفتم دوش گرفتم و لباسم رو پوشيدم و رفتم دانشگاه . دم در دانشگاه زنگ زدم وقت سونو گرفتم و گفتم ساعت8 ميام. اس دادم به همسرخان كه ساعت 8 وقت سونو دارم. ديگه بعد از كلاس اومدم خونه جزوه هام رو گذاشتم و يه شيشه آب معدني كوچيك از تو يخچال برداشتم و رفتم دكتر.

يكي از همكاراي اقامون هم با خانمش اونجا بود. خانمش باردار بود.

منشي جلو همكارمون آبروم رو برد گفت آب زياد بخور تا مثانه ات پر بشه.

يه پيرمردي تو مطب بود صداش زد بره داخل . پيرمرده اينقدر مايعات خورده بود كه دست رو دلش بود و راه ميرفت. هنوز نرفته بود داخل زودي اومد بيرون. منشي گفت چي شد؟ پيرمرده گفت: دكتر گفته برو نصفش رو خالي كن.

من زدم زير خنده . همچين خندم گرفته بود. حالا تو فكر اين بودم كه اين پيرمرده كه اين همه مثانه اش پره چجوري ميخواد نصفش رو خالي كنه خواه نا خواه همش خال ميشه.! من از خنده داشتم روده بر ميشدم.

كارم تو مطب دكتر خيلي طول نكشيد. بعد يكي دوتا مريض فرستادم داخل. و دكتر سونو رو كه انجام داد الهي شكر كيست نبود و گفت همه چيز اوكي هست. خدايا بازم مرسي.

تاكسي گرفتم رفتم خونه مامانم اينا.همسرخان زنگ زد گفت شما شام بخورين. من ديرتر ميام . يه نيم ساعتي برم پيش اين نصاب دوربينه. بعد ميام.

من و مامان و داداش كوچيكه شام خورديم و برنامه ريختيم براي روز جمعه كه تعطيله بريم گناوه. تا ببينيم چي ميشه.؟ اما من به دلم خورده مامان و بابا و داداش و زن داداش جديده همسرخان جل و پلاسشون رو جمع ميكنن ميان اينجا. خدايا خودت اين مصيبت رو از سرمون دور كن. 2 روز تعطيلي دلم ميخواد براي خودم بخوابم و بگردم و درسام رو بنويسم و بخونم.  

همسرخان اومد شام خورد وچايي كه خورديم رفتيم خونمون . مامانم كلي كتلت هايي كه مال شام اضافه اومده بود داد براي ناهار فردامون.

تا نصابه هنوز گرفتاره همسرخان همونجا پيششون موند. منم اومد بالا پاي لب تاب.

كارنصابه كه تمام شد همسرخان اومد بالا. رفت دوش گرفت و خوابيديم.

اشپزي با عشق براي همسرخان

صبحونه خورديم. رفتيم اداره.

امروز به رسمي ها پاداش دادن خدا كنه به ما هم پاداش بدن. اي خدايا مددي يا نظري لطفا.

ظهر رضا ميخواست بره بانك براي استعلامش. كه كپي شناسنامه ضامن دومم رو بهش دادم و قرار شد برگه رو ببره تا براي ضامن دومم دوباره استعلام بگيرن.

ظهر هم همسرخان ساعت 2 رفت خونه ناهار بخوره و ساعت 3 بره كلاس. از اين كارش خيلي خوشحال شدم چون صبح دوتا موز آورد كه به جاي ناهار بخوره. اين كاراش خيلي رو اعصاب من هست.

ديگه ساعت3 هم بهش زنگ زدم داشت ميرفت دانشگاه.

منم برم خونه كلي كار دارم. شام درست كنم. گردگيري كنم. يه چيزي براي ناهار فردامون درست كنم. درسام رو پاكنويس كنم.واي خداي من يكشنبه ها كلاس ندارم اما در عوضش كلي كار بايد انجام بدم.

 دوس دارم روزهاي يكشنبه ام رو براي همسرخان كه خسته و كوفته از دانشگاه ميرسه. غذاي گرم مورد علاقه اش رو آماده ميكنم. اين كار رو با عشق و ازته دل انجام ميدم.

ظهر بعد از اداره تاكسي گرفتم رفتم خونه . از تاكسي كه پياده شدم ميوه فروشي سبزي تازه آورده بود. سبزي خريدم و با فلفل دلمه اي. سبزي خوردنش نعناع نداشت.

رفتم تو ساختمون. تا تو پاركينگ كارگرهاي دوربيني گرفتار نصبش بودن.

رفتم بالا لباسام رو عوض كردم نشستم سبزي پاك كردن. گفتم ظرفهاي ظهر كه همسرخان غذا خورده رو بشورم كه ديدم اي جان همسرخان ظرفها رو شسته. فهم و شعورت تو حلقم.

مرغ در آوردم. و گذاشتم مايكروفر يخ زدايي كردم.و ميخواستم دو مدل غذا درست كنم. يه خوراك مرغ با سبزيجات و سوفله مرغ. يكي براي شب يكي هم براي فردا ظهر. مامانم هم زنگ زد كه شام بياين منم قبول كردم.

همسرخان استادشون نيامده بود ديدم ساعت 6 اومدش. و لباسش رو عوض كرد رفت تو پاركينگ براي كمك.

منم تا 8 گرفتار غذا درست كردن بودم. بعد هم دوش گرفتم و دوباره دستم كلي دونه هاي قرمز ريخته بود بيرون. كلي هم ميسوزه و ميخاره. خدايا مددي به اين مريضي ما بكن.

 به همسرخان گفتم بيا بريم خونه مامانم اينا كه منتظرمون هستن. من رو رسوند و خودش برگشت كمك مدير ساختمون.

منم رفتم خونه مامانم اينا شام خورديم و مامانم هم تعريف كرد كه رفته خونه اعظم و دخترش و نوه اش هم بودن. مامانم گفت دخترش هم خونش رو عوض كرده كه گفتم يه روز برنامه بريزيم بريم ديدنش. به مامانم هم گفتم رفتي بازار يه كادويي هم براي من بخر.

بعد مامانم جريان عوض كردن ماشين رو بهم گفت كه داداش بزرگه ميخواد ماشين بابا رو عوض كنه و 207 بگيره كه بگو حتما همسرخان باهاش بره تا سرش رو كلاه نزارن و گفت يكي از دوستاش از داداش بزرگه 10 ميليون تومن پول گرفته و هنوز بهش نداده.

ديگه همسرخان اومد شام خورد و دوباره جريان عوض كردن ماشين هم براي همسرخان گفت.

بعد هم چايي خورديم و رفتيم بنزين زديم و كنار دريا چرخي زديم و اومديم خونه. همسرخان خوابيد. منم سبزي  خوردن ها رو جمع كردم.و غذاي فردام هم آماده كردم و ظرفها رو شستم و خوابيدم.

روز شاد و پر انرژي+ماه كامل

صبح بيدارشديم صبحونه خورديم و امديم اداره. ساعت 8 رفتم دانشگاه كلاس داشتم و يكي از تمرينها رو من حل كردم.

حس خوبي بهم دست ميده وقتي يه درسي رو بلدم.

تو كلاس بودم همسرخان اس ام اس داد كه من بانكم هر وقت تمامي تا بيام دنبالت بهش اس دادم كلاسمون تموم شد.

ديگه اومد دنبالم. من اصلا درباره استعلام بانك هيچي ازش نپرسيدم. گفتم حالا حتما نشده ميخواد غرغر كنه. چون روز اول هفته حوصله غرغر همسرخان رو نداشتم.

خودش سر بحث رو بازكرد و برگه ها رو نشونم داد و گفت كه استعلام هر دومون اوكي بوده. تو دلم كلي از خدا تشكر كردم.اما براي من ضامن دوم رو گفته بود دوباره كپي شناسنامه اش بياره تا باز استعلام بگيرن.

رفتش دانشگاهشون يه كاري داشت و برگشتيم اداره.

ناهار خورديم و عصر هم رفتيم خونه. دوربيني زنگ زد كه كاري برام پيش اومده و فردا ميام براي نصب دوربين ها.

تا همسرخان ناهار ميخورد. منم آماده شدم براي دانشگاهم. من رو رسوند دانشگاه و خودش برگشت خونه.

رفتم كلاس و تا 7 كلاس بودم برگشتن هم با يكي از بچه ها پياده برگشتيم اون رفت خوابگاه و من اومدم خونه. اي جان اون يه ذره راهي كه دوستم ازم جدا شد تو آسمون نگاه كردم ديدم ماه كامل هست. كلي با خدا حرف زدم. خدايا خواهشا مثه هميشه كمك و نظرت رو از روي ما و زندگيمون بر ندار.

همسرخان ظرفهاي ظهر رو شسته بود.

همسرخان براي همسايه پاييني روز پنج شنبه سيلندر گاز گرفته بود .ديگه سيلندر رو رفته بود بهش داده بود اونم يه چند تا انار بهش داده بود.

نشستم يكمي استراحت كنم . مامانم زنگ زد كه شام بياين. كل بدنم گرمي زده بود. من رفتم دوش گرفتم و رفتيم خونه مامانم اينا و بين راه هم عرق شاطره خريدم. رفته بودن بيرون كليد خونشون تو كيفم بود در رو باز كرديم و رفتيم داخل نشستيم . يه چند دقيقه بعد رسيدن.

شام خورديم و بعدش هم چايي خورديم . يكم درس داداش كوچيكه دادم و بعد هم اومديم خونه و خوابيديم.

ورود به ششمين سالگرد ازدواجمون.

صبح همسرخان رفت اداره.منم بيدار شدم. وسايل صبحونه رو آماده كردم. همسرخان اومدش و نون بربري خريده بود.صبحونه رو خورديم.

كلي بوسه و بغل كرديم و به همديگه سالگرد ازدواجمون رو تبريك گفتيم.

 دقيقا ۶سال پيش روز عروسيمون روز جمعه بود.كه امسال هم دقيقا جمعه شد. جالب بود.

هميشه دلم مي خواست هر سال براي سالگرد ازدواج و عقدمون طلا بگيرم. كه با اين اوضاع گروني طلا ديگه بي خيالش شدم. گفتم لااقل يه چيزي يا وسيله اي براي خونمون بخريم. كه هيچ وقت هم موقعيتش پيش نيامده. مسخره است نه.

علي دوست همسرخان هم تو وي چت نوشته بود تولد خانمم هست. همسرخان هم بهش گفت سالگرد ازدواج ما هم هست. ديگه نه ما تولد زن علي يادمون ميره نه اونها سالگرد ازدواج ما رو فراموش ميكنه.

همسرخان رفت خوابيد. منم دال عدس آماده كردم براي شنبه. برنج و خورش هم تو يخچال داشتيم گفتم براي ظهر بخوريم. نشستم پاي درسام.

نمیدونم چه حرفی زدم که همسرخان گفتش نه خدا بخیل هست نه ما پیر هستیم.

براي ناهار بيدارش . چايي خورديم و ناهار گرم كرديم خورديم ظرفها را شستم و يك ساعتي پاي تي وي بوديم. همسرخان رفت دوش گرفت. منم همچنان پاي درسام بودم. بعدش هم نشستم انار دون كردم.

همسرخان پاي تي وي در حال ديدن فوتبال بود. منم چايي آماده كردم و چيپس و ميوه آوردم خورديم.

تا همسرخان فوتبال ميديد. منم رفتم دوش گرفتم و حمام شستم.

و رفتيم  كناردريا سمبوسه خريديم و رفتيم نزديك جايي كه عروسيمون بود نشستيم و يكمي پياده روي كرديم.

و كمي هم دور دور چرخيديم .

اومديم خونه ظرفها رو جمع كردم .همسرخان لباسش رو اتو كرد.

ساعت 1 هم خوابيديم.

يه روز بعد از عيد قربان

صبح بيدار شدم رفتيم اداره تا ساعت يه ربع 10 اداره بودم .

بعد رفتم براي مامانم عطر رو خريدم. رفتم دانشگاه ، گفتن كلاس امروز تشكيل نميشه. يكي از بچه ها جزوه هاي ترم قبلش رو برام آورده بود که کپی بگیرم و دوباره ببرم براش.

ديگه پياده اومدم تا خونه رفتم يه كليپس مامانم داده بود بردم براي افسانه. بين راه مامانم زنگ زد گفت ناهار بياين.

اومدم خونه زنگ زدم به همسرخان كه بانك برو براي استعلام ها. رفتم دوش گرفتم. خاله پري هم تشريف فرما شدن.

همسرخان كه اومد، گفت رفتم بانک مسئولش نبوده و گفته شنبه بیاین. رفتيم خونه مامانم اينا. عطرش رو بهش دادم از بوش خوشش اومد. کلی چیز برای مامانم خریده بودم و اونم برام سبزی خریده بود دیگه حساب کتابهامون رو کردیم.

ناهار خورديم. همسرخان هم رفت خونه دوربين مدار بسته ايي ميخواست بياد براي كابل كشي رفت تا بالاي سرشون باشه. من بخاطر اينكه رفته بودم تو مغازه عطرفروشيه.سردرد بدي داشتم . دوتا قرص خوردم و خوابيدم. از دل درد بيدارشدم. يه قرص مسكن ديگه هم خوردم.

وقتي من خواب بودم داداش بزرگه ازم عكس گرفته بود فرستاده بود روي وي چت براي همسرخان.

ساعت7بيدار شدم. اس دادم به همسرخان. گفت يه نيم ساعت ديگه ميام.

چايي خوردم و نشستم پاي تي وي.

همسرخان ساعت8 اومد. يكي از چشماش قرمز شده بود.

شام خورديم. و مامانم و بابام و داداش كوچيكه رو برديم خونه مامان بزرگم. ما نرفتيم همسرخان خسته اش بود.

رفتيم كناردريا يه چرخي زديم و رفتيم خونه. همسرخان خوابيد. منم پاي درسام بود و يكمي هم تو اينترنت چرخيدم و ساعت1 خوابيدم.

عيدقربان

همسرخان رفت اداره . منم ساعت 8 بيدار شدم از بسكه خوابيده بودم كمردرد گرفته بودم. زنگ زدم به همسرخان گفت چايي آماده كن من نون ميخرم ميارم.منم چايي اماده كردم و نشستم پاي پاكنويس درسام.

همسرخان اومد و نون بربري خريده بود. صبحونه خورديم و سوالش كردم ناهار چي درست كنم؟ كه گفت برنج درست كن و قورمه سبزي هم تو يخچال داشتيم.

همسرخان رفت دوش گرفت. منم جاروبرقي كشيدم و برنجم رو درست كردم و همسرخان هم تي كشيد.

كلي سر وام بحث كرديم كه همسرخان ميگه اگه همين دوتا ضامن رو بردم و بانك قبول نكرد ديگه بي خيال وام ميشم. همسرخان هي داره يه جوري بامبول در مياره تا وامه رو نگيره. بهش ميگم :مگه كسي وام با سود4% رو بي خيال ميشه كه تو داري اينجوري ميكني.؟ يعني بعضي وقتها رو اعصابه. اي خدايا اين وام همسرخان رو اوكي كن كه اين دنبال يه بهونه هست تا اين وام رو نگيره.

بعدش رفت خوابيد منم نشستم پاي درسام. ساعت1:30 بود برنجمون دم كشيده زير قورمه سبزي داشتم روشن ميكردم كه مامانم زنگ زد گفت ناهار بياين. كه گفتم باشه. گفت تا ساعت2 بياين كه گرسنمونه. من سريع رفتم دوش گرفتم و همسرخان رو بيدار كردم و رفتيم خونه مامانم اينا. و بابام از بوي عطرها خيلي خوشش اومده بود.تازه مامانم هم سفارش يه عطر ديگه هم داد. ناهار خورديم و منم بقيه درسهام رو نوشتم .

همسرخان ساعت6 با دوربين مداربسته اي قرار داشت رفت. بعد كه اومد حوصلمون سر رفته بود آماده شديم رفتيم بيرون.

مامانم رو دم آرايشگاه پياده كرديم. و من و همسرخان و داداش كوچيكه رفتيم سي گل يه تي شرت و شلوارك براي همسرخان خريدم بهش ميگم اينم كادوي سالگرد عروسيمونه.

رفتيم گوش پاك كن خريديم. كنار دريا كلي چرخيديم. بعدش هم رفتيم خونه خودمون. تا كار مامانم تموم بشه. يه نيم ساعت بعد مامانم زنگ زد كه كارم تمومه رفتيم دنبالش و رفتيم خونه شام خورديم .

من و همسرخان و داداش كوچيكه نشستيم فيلم تو و من ديديم. آخرش قشنگ تموم شد برعكس همه فيلم هاي ايراني.بعدش هم اومديم خونه . همسرخان تو اينترنت چرخيد منم پاي درسام بود.ساعت 1 هم خوابيديم.

خواب 6 عصر تا فردا صبح(اصحاب كهف)

صبح كه امديم اداره ساعت 8:30 رفتم كلاس.

آخرهاي كلاس بود كه همسرخان اس داد كه هر وقت كلاست تموم شد برو دم مغازه عينك فروشيه به منم خبر بده تا بيام و عينك بخر. كه منم بهش زنگ زدم و گفتم بزار يه وقت ديگه. سريع هم قبول كرد. تا حالا نشده براي خريد من يكمي اصرار به خرج بده.

بعد از كلاس هنوز گيج بودم. رفتم عابربانك پول گرفتم كه هيچي تو جيبم نبود.

ظهر هم ناهار نياورده بودم. با خانمها قرار شد تخم مرغ بخوريم. من رفتم تخم مرغ و نون خريدم. يه ناهار متفاوت بود. تو ناهار خوري شنيدم وامه شده 7 تومن. اي خدا تا بخوان يه وامي به ما بدن هي هر روز يه ميليونش كم ميكنن.

بعد از اداره رفتيم خونه همسرخان ساندويچ هايدا داشت خورد. منم قرص خوردم خوابيدم سردرد بدي داشتم.

اول چرت زدنم بود كه رضا زنگ زد گفت ميام دم خونتون براي كليد اتاق اداره. بهش گفتم كليد رو بده يكي از همكارا ازش مي گيرم. اومدش دم در، همسرخان كليد رو برد بهش داد.

همسرخان ميخواست با مدير ساختمون برن بيرون. خواب از سرم پريد كلي با همسرخان حرف زديم و همسرخان گفت زن داداش(جديده) بهش اس ام اس تبريك عيد فرستاده. اين دختره هم ميخواد خودش رو تو دل بقيه جا كنه.لوس ننر.  من ساعت6 خوابيدم. همسرخان هم رفتش.

قرصها كلي گيجم كرده بود خوابيدم تا فردا صبح. اما ساعت3 صبح همين جور هي خواب و بيدار ميشدم.

نگران غذاي نخوردن همسرخان

صبح بيدار شدم دوش گرفتم. صبحونه خورديم و اومديم اداره.

ساعت10 مرخصي گرفتم رفتم عطر كاپيتان بلك و دانهيل قهوه اي براي بابام خريدم.

رفتم برگه هاي كارآموزي رو دانشگاه امضا كنن. كه گفت نميشه اين درس رو برداري و بايد حذف بشه چونكه هنوز50 واحد پاس نكردي. بهش ميگم اخه تو چارت درسي كارآموزي 2 واحدي پيش نيازش كارآموزي 1 واحدي است اما قبول نكرد . بايد با مدير گروهمون صحبت كنم دراين باره ببينم اون چي ميگه؟

رفتم يه عينك فروشي عينكهاش رو ديدم يكي – دو مدلش هم پسنديدم اما بايد براي عينك يكي همراهت باشه تا اطمينان پيدا كني ببيني بهت مياد يا نه؟

برگشتم اداره و بعد از اداره هم همسرخان من رو رسوند خونه و خودش رفت دانشگاه.

منم يكم ابروهام رو تميز كردم و ظرفها رو شستم و رفتم دانشگاه . يكي از تمرين ها هم من حل كردم. تا 8 كلاس داشتم.

با يكي از بچه ها برگشتيم اون رفت خوابگاه منم اومدم خونه.

همسرخان تا اومد خونه شد 8:30 تا بعد از كلاسشون رفتن كناردريا و نشستن قليون كشيدن.

شامش رو خورد. و منم سرماخوردگيم به اوج رسيده بود شير بيني ام باز شده بود. دوتا قرص خوردم اين قرصها هم وحشتناك گيج كننده هست. خوابيدم.

روزهايي كه همسرخان كلاس داره اصلا وقت نميشه ناهار بخوره. از راه اداره ميره دانشگاه .يعني كل غذاش ميشه يه صبحونه ساعت6:30 و يه شام ساعت9. اين كه نشد غذا خوردن. من همش از فرداش مي ترسم. خداي نكرده به مرور زمان هزارتا مريضي سراغ آدم مياد. وقتي هم براش ساندويچي ميگيرم بيارم اداره نميخوره و با هزارتا داد و فرياد ميگه نه نه من نميخوام برام هيچي نيار.

نبود رئيس

رئيسمون نبود ديگه خيالم راحت بود. درسهاي دانشگاهم رو تو اداره پاكنويس كردم.

همسرخان هم برگه هاش رو آماده كرد و داداش بزرگه برد بانك براي استعلام.

ظهر رفت خونه ناهار بخوره و سريع بره دانشگاه.

من ميخواستم برم ديگه رضا ميخواست بره دانشگاه من رو در خونه پياده كرد.

رفتم خونه و لباسام رو عوض كردم و دمپخت لوبيا سبز درست كردم و سبزي و ماست خريدم. سبزي ها رو پاك كردم و ماست خيار درست كردم. همسرخان هم ساعت8 اومد. شام خورديم و من از خستگي رو مبل خوابم برد.

پررويي بعضي افراد

صبح كلاس داشتم و اداره هم خبر خاصي نبود.

هوس كيك فنجوني كردم بعد از اداره به همسرخان گفتم دم مغازه ايستاد و رفتم كيك و شكلات خريدم.

ظهر هم رفتيم خونه همسرخان ناهار خورد من رو رسوند دانشگاه. بهش گفتم يه بسته ميگو در بيار تا يخ اش آب بشه.تا بيام تميزش كنم.

اين استاده كه مدير گروهمون هم بود ترم قبل كلي بداخلاق بود اما ترم تابستون يكي- دوبار با همسرخان رفتم پيشش. اين ترم چشمش نزنم كلي مهربون شده.

يكي از بچه ها تو كلاس بهم گفت خط دور ابروت نكش بهت نمياد. بهش گفتم من دوس دارم.

ميخواستم بهش بگم خوبه منم بگم اين همه موهات رو ريختي بيرون و با ساپورت مياي دانشگاه اينجوري نيا بهت نمياد. بعضي ها والا خيلي پررو هستن.

وقتي از كلاس برگشتم همسرخان ميگو رو تميز كرده بود و سيب زميني ها هم آماده كرده بود. وقتي برگشتم سرخش كردم.

زنگ زدم به مامانم ببينم دعوتي مامانم از خاله ام چي شده؟ كه گفت كار براشون پيش اومده و ديروز ظهر بليط گرفتن و برگشتن شهرشون.

همسرخان دوش گرفت. شام خورديم و بعد هم من رفتم دوش گرفتم. ويكمي درسهام رو نوشتم و خوابيديم

وعده ما كناردريا

صبح بيدارشديم يه گلو درد بدي داشتم. صبحونه خورديم و من ناهار آماده كردم و همسرخان رفت ماشين شست.

سبزي ماهي و سبزي خورشتي تمام كرده بوديم و زنگ زدم به مامانم كه برام سفارش بده.

ناهارخورديم و فيلم ديديم و خوابيدم . بيدار شدم ظرفها را شستم و همسرخان هم wc را شست .

منم دوش گرفتم و همسرخان هم دوش گرفت. داداش كوچيكه زنگ زد كه ما ميخوايم بريم نمايشگاه . كه گفتم شما برين ما هم نيم ساعت ديگه ميايم.

مامانم سبزي ها رو آورد برامون گذاشتمشون فريزر.

آماده شديم رفتيم نمايشگاه.چيز به درد بخوري نداشت نمايشگاه.  بعد از نمايشگاه هم بابام تنها رفت خونه . من و همسرخان و مامان و داداش كوچيكه رفتيم هايدا خريدم و رفتيم كناردريا نشستيم خورديم. مامانم گفت براي روز يك شنبه خاله ات دعوت ميكنم براي ناهار شما هم از اداره مرخصي بگيرين بياين. حالا تا ببينم خاله ام تا يكشنبه اينجا ميمونه يا نه؟ كلي كنار دريا چرخيديم و ساعت 11 هم رفتيم خونه.

من درسهام رو نوشتم همسرخان هم پاي اينترنت بود و لباساش اتو كرد و خوابيديم.

دوست دبستاني

صبح بيدار شدم دوش گرفتم و لباسشويي روشن كردم. صبحونه خوردم و رفتم دانشگاه . بعد از دانشگاه هم رفتم آرايشگاه. تو آرايشگاه يكي از همكلاسي هاي چهارم دبستانم رو ديدم. اون من رو نشناخت اما من اون رو شناختم و گفتش فكر كنم عكست رو داشته باشم.اگه عكست بود برات ميزارم تو فيس بووك. كلي خوشحال شدم از ديدنش. و گفت يه 6 ماهي هست ازدواج كرده. از آرايشگاهه يه مداد ابرو هم خريدم و بهم ياد داد چجوري خط دور ابروم بكشم.

ظهر برگشتم خونه. لباسم رو عوض كردم و رفتيم خونه مامانم اينا.ناهارخورديم و همسرخان خوابيد. و مامان وبابام هم رفتن ملاقاتي اقاي همسايه شون. ما هم با دو تا داداشا نشستيم كلي آلوچه خورديم.

مامانم گفت خاله ات با دختر خاله ات از آبادان اومده.

عصر هم با همسرخان رفتيم بازار يه كفش خريد. و داداش كوچيكه زنگ زد گفت بيان براي شام منتظرتونيم. ديگه رفتيم شام خورديم.بعد شام هم اتفاقي يه حرفي زده شد و منم به مامانم جريان رنگ مو رو گفتم. ديگه تو دلم نيست.

كلي با همسرخان چونه زدم براي روز جمعه صبحونه بريم كناردريا و قبول نكرد گفت يه جمعه استراحتم هست ميخوام بخوابم. كلي با بابام كلنجار رفتم كه اونم همين جوابم رو داد.

رفتيم خونه مادربزرگم همه هم بودن . زن عموم بهم گفت شكم آوردي خيلي پوستت بده شده. مامانم الكي گفت شايد بخاطر پنكك برنزه هست. ولي من خودم دليلش رو ميدونستم بخاطر قرص هايي هست كه براي كيست ميخورم. تا دير موقع هم اونجا بوديم.

بابا و مامانم و داداش كوچيكه رو پياده كرديم دم خونشون و رفتيم يه چرخي كناردريا زديم. برگشتيم خونه خوابيديم.

انرژي+

اين روزها كه صبح زود بلند ميشم دوش مي گيرم كلي انرژي + بهم ميده. فقط معظل بزرگ اينه كه وقتي ميام تو اداره رئيسمون كولره رو روشن ميكنه ديگه يخ مي بندم از سرما. همش مي ترسم سرما بخورم.

ساعت11 كلاس داشتم. استاده خانمي مهربون و خوش خنده بود.

اومديم خونه همسرخان هم ناهار خورد و رفت دانشگاه. منم يكم تو اينترنت گشتم و بعدش هم يكي همكارا زنگ زد حرف زديم درباره نيامدن جواب مصاحبه. خوابيدم تا همسرخان اومد.

داداش كوچيكه زنگ زد براي ناهار فردا گفت بياين.

شام خورديم و همسرخان دوش گرفت و خوابيديم.

روز عادي

صبح دوش گرفتم و صبحونه آماده كردم و همسرخان رو بيدار كردم . اما همسرخان صبحونه نخورد. و فقط يه ليوان شير خورد.

وسايلي كه از افسانه گرفته بودم براي مامانم بود رو بسته بنديش كردم و دادم بابام ببره. چون خودم وقت نميكردم برم خونه مامانم اينا .اگه بتونم برم شايد 5شنبه يا جمعه باشه.

 ساعت 9:5 دقيقه رسيدم دانشگاه. پسره تو راه پله ها منتظر بود. بهش گفتم كاريم داشتي؟ شروع كرد من و من كردن گفتم سريع بگو كلاسم شروع شده عجله دارم. گفت ميخواستم باهات دوس بشم.كه من دستيم كه حلقه ام تو دستم بود آوردم بالا و گفتم من شوهر دارم.با تعجب زل زده بود و نگام ميكرد گفت بهت نمياد. همون موقع همسرخان زنگ زد كه عكس همسرخان رو گوشيم افتاد. گوشيم رو از دور نشونش دادم و گفتم اينم صاحابم و سريع رفتم سمت كلاسم.

اين روزها هوا عالي شده . شايد اين جمعه برنامه بريزم براي صبحونه كنار دريا.

ساعت11 برگشتم اداره. نامه اون يكي ضامنم هم آماده شد. همه وسايلم رو آماده كردم كه همسرخان پنج شنبه ببره بانك.

فاكتوره هم دادم به همسرخان و فاكس كرد براي كارت ضمانت ظرفشويي.

ظهر رضا(پسرخاله) به همسرخان گفته بود به خانمت بگو يه تماسي باهام بگيره. من زنگ نزدم همسرخان شماره اش رو گرفت ويكم باهاش حرف زد و بعد هم گوشي داد من باهاش حرف بزنم. ديگه بعد اون سري كه گفتم كلي پيغوم تو وي چت فرستاديم و سنگها رو باز كرديم. اولين تماسشه.

ظهر هم با گوشي همسرخان تو خونه كلي پيام تو وي چت فرستاديم. در حد احوالپرسي و اين جور چيزا.

عصر براي همسرخان جريان پسره دانشگاه رو تعريف كردم.

همسرخان با مدير ساختمون رفتن بيرون منم خوابيدم.

مامان زنگ زد گفت غذا ميدم بيارن براتون.

بابا اومد من خواب بودم  يه ظرف غذا اورد و رفت داخل هم نيامد. بعدش همسرخان اومد خونه.

من سوپ درست كردم براي همسرخان كه سرماخورده بود. شام خورديم و همسرخان دوش گرفت. منم خوابيدم.

اس بچه هاي دانشگاه

صبح بيدار شدم دوش گرفتم و صبحونه خورديم. همسرخان گلوش درد ميكرد فقط يه ليوان شير خورد.

يعني بدترين حالت همسرخان اين هست كه وقتي مريض ميشه نه دكتر ميره كلي هم اشوه مياد. يعني هميشه دعا ميكنم هر چي مريضي براي خودم باشه و اون اصلا مريض نشه كه حال و حوصله ناز و اشوه هاش رو ندارم. اين خصوصيت كل مردها هست.

امروز نامه ديگر ضمانت رو براي بابام نوشتم و نامه ضمانت اون همكارم هم دادن تايپ كردن.

نميدونم همسرخان كي ميخواد اقدام كنه براي وامه؟ من خيلي اصرار نميكنم همش مشكل قسطش داريم.

اون روز يكي از همكارام گفتش بزارش همين بانكه و قسط خودش رو در مياره فقط ميخواد يه 80 تومني بزاري روش.حالا تا ببينيم خدا چي ميخواد.

چند روز پيش مرده براي مهر كارت ضمانت ظرفشويي زنگ زده بود گفته بود فاكتورش رو بيارين. زنگ زدم به مامانم كه گفت ما فاكتور نگرفتيم. ديگه خودم رفتم از مغازه فاكتورش گرفتم.

ظهر همسرخان رفت كلاس. منم بعد از اداره رفتم سرخيابون براي تاكسي. كه تاكسي نبود داشتم يواش يواش مي رفتم سر فلكه كه راننده اداره اومد و من رو رساند تا خونه. رفتم وسايلم رو برداشتم و رفتم آرايشگاه و وسايل رو از افسانه گرفتم و ساعت5 رفتم دانشگاه تا 7:30 كلاس داشتم. بايكي از بچه ها برگشتيم اون رفت خوابگاه منم اومدم سمت سوپري شير و آب پرتقال براي همسرخان كه سرماخورده بود گرفتم و اومدم خونه. همسرخان زنگ زد كه كلاسم تمام شده بيام دنبالت كه گفتم من خونه ام.

نخود فرنگي كه چند روز قبل خريده بودم گذاشتم رو گاز تا آبپز بشه. و همسرخان اومد. دوش گرفت و شام خورديم. بعد ازشام داشتم درسهام رو مي نوشتم كه يكي از بچه هاي دانشگاه اس داد كه يكي از پسرهاي كلاس دنبال شماره ات ميگشته و گفته كار مهمي داره.كه گفتم اول ازت بپرسم اگه اشكالي نداره بهش شماره بدم. كه كلي ازش تشكر كردم و گفتم نه شماره ام رو بهش نده و بگو اگه كار داره من فردا ساعت9 كلاس دارم بياد دانشگاه. به همسرخان گفتم اين دختره اس داده. همسرخان كلي توهم شد اما به روي خودش نياورد.

شب همسرخان كلي سايتهاي موبايل رو زيرورو كرد و پيله شده كه تو هم بايد يه گوشي براي خودت بخري. راستش هرچي ديدم پسندم نشد. بيشتر دلم تو گوشي هاي آيفون هست كه اونها هم خيلي گرون هست و دلم نمياد اين همه پول بابتشون بدم.

اخلاق بدي دارم هميشه دوس دارم هر چي ميخرم گرون ترين و بهترين باشه. تا عمري برام كار كنه. اما متاسفانه با اين اوضاع ماليمون هيج وقت نتونستم عملي كنم اين كارم رو.

ضمانت

من 5صبح بيدارشدم دوش گرفتم صبحونه خورديم.

افسانه زنگ زد و گفت وسايلي مامانت سفارش داده بود رسيده. گفته خبر شما بدم بياي ببري براش.

زنگ زدم به مامانم گفتم افسانه زنگ زده گفته وسايلت رسيده .

علي بعداز ناهار ازم پرسيد بسكويت دارين؟ تعجب كردم . ميخواستم بهش بگم سوپري سر خيابونه. تو دلم گفتم تو كه الان ناهار خوردي ديگه بسكويت ميخواي چكار؟ هيچي نگفتم فقط گفتم نه. همين سوال علي ذهن من رو دوباره برد به روز شنبه.

ظهر همكارمون اومد دم در اداره كار داشت زنگ زد رفتم تو ماشين ديدمش. كار بانكي داشت بچه اش رو گذاشته بود اومده بود اداره. نامه ضامن شدن من رو نوشت و امضا كرد. اما فكر كردم راضي نيست به يكي از همكارا گفتم بهش زنگ بزن اگه راضي نيست تا بي خيالش بشم.

ظهر همسرخان كلاس داشت منم با تاكسي برگشتم خونه.

هنوز ذهنم درگير سوال علي بود. يه اس دادم به رضا كه يه سوال ازت مي پرسم فقط بگو اره يا نه و دليلش رو نپرس.گفتم كي شنبه دست كرده بود تو كشوم؟ گفتم يادم نمياد كي بود ولي يادمه يه سررسيد تو كشو اولي بود. مهندس يه چيزي ميخواست. كل اس ام اس با شك بود. جوابش معلوم بود داره مي پيچونه. بعدش دوباره اس داد كه چيزي شده؟ ديگه جوابش ندادم.

نميخوام اين موضوع مسخره رو الكي كش دارش كنم اما بعضي وقتها يه كارايي از يه آدمهايي مي بينم كه حتي يه ثانيه به ذهنم خطور نميكنه كه اينكار طرف باشه. واقعا كار زشتي.

عصر همكارم كه ضامنم شده بود خودش زنگ زد و گفت من راضيم و اين حرفها چيه و به جون بچه اش قسم خورد.

شام درست كردم و همسرخان هم ساعت6 از كلاس اومد. رفت از سوپري خريد كرد. منم درسهام رو نوشتم .

همسرخان دوش گرفت. شام خورديم و خوابيديم.

کشو شخصی

صبح سركلاس استاده پرسيد كي تمرين جلسه قبل رو حل كرده فقط من حل كرده بودم . بهم گفت پس بيا پاي تابلو حلش كن. رفتم حل كردم. اولش كه ميرم پاي تابلو قلبم مثه بمب ميزنه بعد يكم كه ميگذره عادي ميشه. استاده خانمي هست مهربونه. كلا از اول كلاس زوم كرده بود رو من. همش نگاه من ميكرد و تا ميديد من از بچه ها دارم سوالام رو مي پرسم گوش ميداد ببينم سوالم چيه بعد پاي تابلو خودش جوابم رو ميداد. خوشم مياد از اين جور استادا.

صبح قبل از اينكه برم وسايلم رو گذاشتم تو كشو شخصي ام تو اداره. و رفتم دانشگاه كلاس داشتم. بعد از كلاس اومدم اداره كلي گرسنه ام بود. يادم اومد يه بسكويت تو كشوم بود و هي به خودم وعده ميدادم كه برم اداره بسكويتم رو بخورم. وقتي رسيدم اداره. كشو رو باز كردم بسكويته تو كشوم نبود. ديدم بسكويتم رو ميز رئيسمه.  حالا موندم بسكويته رو كي از تو كشوم برداشته؟ خوب بسكويته رو داشت ميخورد حتي يه تعارفي نكرد. اصلا بسكويته به درك. اما اينكه بدون اجازه آدم دست تو كشوي ميزت كنن خيلي كار زشتيه.  خيلي بدم اومد از اين كارشون.

رضا برام آلوچه ها رو آورد اداره. خيلي هم گرفته بود. هم خشكش خريده بود و هم تر. ازش تشكر كردم.

رفتيم خونه همسرخان ناهار خورد و من داشتم از اتفاقهاي تو اداره به همسرخان ميگفتم. از يه كارش بدم اومد بهم ميگه اين همه حرف هايي كه بقيه زدن رو تكرار نكن.گفتم خو دارم براي تو تعريف ميكنم.(تو دلم گفتم اگه براي تو نگم خو به كي بگم) .

من رو رسوند كلاس تا ساعت8 كلاس بودم. پياده اومدم خونه . همسرخان خونه نبود خستم بود شام درست نكردم . كالباس تو يخچال بود گفتم ميخوريم. ساعت 9:30 اومد خونه شام خورديم و من موقع پاكنويسها خوابم برد. من خوابيدم . همسرخان رفت دوش گرفت.

شام در کنار دریا

همسرخان صبح رفت سركار. برگشت خونه تا نون بربري و نون لواش و نون ساندويچي خريده. نون لواش ها رو بسته كردم و صبحونه خورديم . به همسرخان براي ديروز كه رفتم بودم پيش مرده براي دعا بهش گفتم. بعد هم بهش گفتم ديروز بهت نگفتم دارم ميرم چون ميدونستم مخالف اينها هستي و غرغر ميكني.

رضا زنگ زد براي آلوچه ها و گفت من دشت ارژن هستم و ازم پرسيد اينها كه من خواستم چه شكليه؟ ديگه بهش گفتم شكلش رو.

من گرفتار ناهار درست كردن شدم. همسرخان رفت ماشين بشوره. جاروبرقي كشيدم. همسرخان تي كشيد. ناهار خورديم و همسرخان دوش گرفت و نشست فوتبال ديدن. منم خوابيدم. من تو عالم خواب بودم رضا زنگ زد خوابم ميامد جوابش ندادم. عصر بيدار شدم و دوش گرفتم و به همسرخان گفتم آماده شو تا شام بريم بيرون بخوريم. همسرخان ساندويچ كالباس درست كرد. منم ميوه و نوشابه رو برداشتم و رفتيم يه چرخي كناردريا زديم. هوا عالي شده. همه مردم ريخته بودن كنار دريا.

دوباره رضا زنگ زد و گفت اگه خونه هستين تا آلوچه ها رو برات بيارم؟ كه گفتم ما كناردريا هستيم بزار فردا بيارش اداره.

رفتيم يكمي پياده روي كرديم و بعد هم نشستيم ساندويچ و ميوه هامون رو خورديم و تصميم گرفتيم لااقل تا اين روزها هوا خنكه. هر 5شنبه يا جمعه شب بيايم كناردريا و براي روحيه مون هم خوبه. و درباره وامه كمي با همسرخان صحبت كرديم و تصميم شد اين هفته ديگه دنبال كارهاي واممون رو بگيريم. تا ببينيم چي پيش مياد؟ بعد هم برگشتيم خونه. همسرخان لباساش رو اتو كرد. منم ظرف غذاي فردام رو برداشتم و ظرفها رو شستم. ومامانم روز قبل يه بسته مشگل گشا با يه دعا داده بود . منم دعا رو خوندم و نيت كردم. بعد رفتم نشستم درسهام رو مرور كردم . بعدش هم خوابيديم.

دعا

صبح رفتم اداره . زنگ زدم به مرده دعا نويسه گفت نيم ساعت ديگه بيا. خوبيش اين بود كه نزديك اداره بود. ديگه از اداره زدم بيرون و رفتم آدرسش رو پيدا كردم. كف دستم رو نگاه كرد و كلي چيز بهم گفت و من حتي يه كلمه هم بهش در مورد خودم نگفتم. گفت متاهلي و جايي كار ميكني. خيلي تو چشم مردم هستي. ديگه گفت بايد يه دعاي چشم زخم حتما همراه داشته باشي و برات يه دعايي هم ميدم كه مردم ديگه پشتت حرفي نزنن. و يه سنگي هم بهم داد براي مهر و محبت. بهم گفت الان داري درس ميخوني. ادامه بده و بخون كه خيلي موفقيت هاي خوبي در اين زمينه داري. گفت همش نگراني و استرس داري اما از نااميد نباش و اميدت به خدا باشه زندگيت خوبه. ديگه گفت يه 10 دقيقه ديگه بيا تا بهت دعا رو بدم. خلاصه تو بازار يه چرخي زدم و رفتم و دعا رو بهم داد.

وقتي مرده اينجوري بهم گفت كه نگران و نااميد نباش و اميدت به خدا باشه خيلي دلم قرص شده . و كلي به زندگي اميدوار شدم. كلا حرفهاش برام يه جور دلگرمي بود. شايدم الكي گفته باشه ولي براي دلگرميم هم باز خوب بود. و يه قولي به خودم دادم كه هيچ وقت تو زندگي نااميد نباشم و تا ميتونم براي خودم شاد باشم. خدايا الان كه من دختر خوبي شدم و ديگه نميخوام اميدم به خدام كمتر بشه پس خدا جونم تو هم هواي من و عشقم و زندگيم رو داشته باش.

نميدونم چه حكمتيه. من بايد هر چند وقتي يه بار كه نااميد ميشم وقتي يكي بهم يه اميد و دلگرمي ميده دوباره به زندگي بر مي گردم و اميدوارم ميشم. دلم ميخواست بعضي وقتها اين حرفهاي اميدوار كننده رو همسرخان بهم ميزد اما نميدونم چرا همسرخان كمتر از اين حرفها ميزنه؟ شايدم اونم مثه من تو آينده زندگيمون مونده و نميدونه آخرش به كجا مي رسه؟

برگشتم اداره و به مامانم گفتم رفتم پيشش. مامانم گفت ناهار هم بياين اينجا.

ساعت10 رفتم كلاس. استاده زودي كلاس رو تعطيل كرده استاده يه خانم مهربون بود كه با اقواممون كه استاد دانشگاه هست آشنا در آومد. گفت سلام اقوامتون هم برسون.(تو دلم گفتم من تاحالا طرف رو نديدم چجوري سلامش برسونم.)

اومدم خونه همسرخان با مديرساختمون دوباره ميخواستن براي امضاي گزارش برن آگاهي. من دوش گرفتم و يكم درسهاي هفته قبل تمرين كردم .

مامانم زنگ زد يه ظرف درب داري بيار براي عسل. يكم كشك و سفيداب براي مامانم بردم.

همسري اومد رفتيم خونه مامانم اينا. ناهارخورديم و همسرخان خوابيد. من و داداش كوچيكه فيلم ديديم كه من وسط فيلم خوابم برد. عصر كه بيدار شدم مامان و بابام و داداش كوچيكه رفته بودن بيرون . همسرخان هم دوباره ميخواستن با مدير ساختمون برن بيرون براي دوربين مدار بسته.

منم بيدار شدم تنها بودم . چايي خوردم و فيلم ديدم. بعد هم كه همه برگشتن خونه. شام خورديم و همگي با هم رفتيم شب نشيني خونه مادربزرگم همه بودن. يكي زن عموهام رو خيلي دوس دارم اينقدر كه اين زن عموم رو دوس دارم ولي عموم رو كمتر دوس دارم. اين زن عموم وقتي ادم رو مي بينه از ته دلش ابراز احساسات ميكنه برات. كلا دوسش دارم.كاش مثه اخلاق اين زن عموم تو خانواده مون زيادتر بود. . تا ساعت 1 اونجا بوديم .رفتيم مامانم اينا رو رسونديم. دلم هواي كنار دريا كرده بود . هوا هم عالي بود ولي همسرخان رفت خونه ديگه چيزي بهش نگفتم. همسرخان دوش گرفت و خوابيديم.

نامه

صبح  كلاس داشتم كه بچه ها بهم خبر دادن كه كلاس تشكيل نشده.

مامانم زنگ زد و شماره اين دعا نويسه رو بهم داد. و گفتش امروز رفته كه نبوده و فردا بهش زنگ بزن بعد برو پيشش.

رضا و علي ميخواستن برن شيراز كه بهش گفتم از دشت ارژن برام الوچه بيار.

ظهر هم كه رضا زودي رفتش و پول دادم به علي گفتم بده به رضا قراره برام چيزي بخره.

از اداره رفتم بيرون 5تا لاك و يه اسپري ecco براي همسرخان خريدم.

ظهر كه ناهارم رو يادم رفته بود ببرم. كه همسرخان به عباس داشت ميرفت بيرون ساندويچ بخره. گفت براي منم بياره.

ظهر كه رفتيم خونه از در پاركينگ كه رفتيم داخل يه كاغذي رو زمين افتاده بود كه نظرم رو جلب كرد. از ماشين كه پياده شدم رفتم برگه رو برداشتم اين نوشته روش نوشته بود.

"نامت چيست؟ نمي دانم. اما مي دانم آنقدر خوش شانس هستي كه اين برگ به دستت افتاده است. نميخوام بداني كه نامم چيست، فقط ميخواهم اين را دور نيندازي و هر روز همين جا كه اين نامه را پيدا كردي صلوات بفرستي. شايد به نظرت نامه اي احمقانه به دستت رسيده اما بدان اين موشك روياهاي من است كه به سوي موفقيت در پيش است. پس بدان، تو هم موشكي داري كه بايد مسير آن را به سوي موفقيت ببري.

باتشكر دختر رويايي"

شايد اينها همش خرافات باشه اما من اين نامه رو به فال نيك گرفتم و هرروز همون قسمت پاركينگ صلوات مي فرستم. بعضي وقتها هم يادم ميره و به محضي كه يادم اومد صلوات مي فرستم.  صلوات فرستادن كه ضرري نداره.

بعداز اينكه همسري ناهار خورد خوابيديم .

بالاخره طلسم خريدمون شكسته شد. عصر رفتيم بازار براي خريد. و وقتي برگشتيم همسرخان با مدير ساختمون رفتن آگاهي براي شكايت از دزد ساختمون. منم تو خونه گرفتار شستن و جا دادن خريدها بودم.

شام خورديم و بعدم دوش گرفتم و خوابيديم.

نصب ظرف شويي

شب قبلش از خستگي خوابم برد و ديگه دوش نگرفتم و گفتم صبح زود بيدار ميشم و دوش ميگيرم. صبحم از شانس من برق رفته بود و وقتي هم برق ميره ديگه آب هم تو خونمون قطع ميشه و آب منبع هم فشارش خيلي كمه. ديگه بي خيال حمام شدم. اما با اينكه تو اداره زير كولر بودم اما همش عرق مي ريختم. اينم از خاصيت بد بدن منه. اگه يه روز حمام نكنم كل هيكلم ميشه خيس عرق.

صبح دانشگاه كلاس داشتم استاده يك ساعت وقتمون رو تلف كرد آخرش هم درس نداد و فقط تاريخ ميان ترم رو اعلام كرد.

عصر كه اومديم خونه مدير ساختمون استفا نوشته بود و زده بود تو برد.

تا رسيديم خونه رفتم دوش گرفتم و حتي مانتوم هم شستم.

مرد نصابه از نمايندگي ال جي اومد و ظرفشويي رو برامون وصل كرد.جوون با انصافي بود و يه كم وسايل براي نصب شيرهاش ميخواست خودش رفت برامون خريد.و نصبش كرد و آموزشش هم بهمون داد و گفت ماشين ظرفشويي تون مدل خيلي خوبي خريدين. نصبش كه رايگان بود ولي پول شيرها و اين خرده ريزها كه خريده بود رو ازمون گرفت 35 تومن شد.  به همسري گفتم آدم با انصافي و مودبي بود اگه پول اضافي هم ازمون گرفته نوش جونش باشه.

شب هم همسري با مدير ساختمون حرف زد و مديرساختمون كلي گلايه داشت از همسايه ها و يه جلسه گذاشتن و شب رفتن جلسه.

همسرخان كل اين هفته همش يا گرفتار ديدن دوربين بود يا جلسه ساختمون بود. و از اول هفته قراره من رو ببره خريد ماهيانه براي خونه و هنوز كه هنوزه آقا وقت نفرمودن.

اگه چشم خودم نزنم اين روزها روحيه ام بهتره. خودم رو با درس و كار خونه سرگرم ميكنم.

اين روزها دلم ميخواد گوشم رو دو تا سوراخ ديگه هم بكنم كه سواخهاي گوشم بشه سه تا. برچسب تاتو ميخوام براي رو پاهام. انگشتر پام خراب شده و كلي لاك هاي رنگي ميخوام. تا كي باشه دلم رو بزنم به دريا و برم اين خنزرپنزرها رو بخرم.

تجاري

صبح تو اداره براي رئيسمون تكميل ظرفيت كارشناسي ارشد ثبت نام كردم. آخر سر هم بهش گفتم من براي هر كي ثبت نام كردم قبول شده انشالله شما هم اسمتون جز تكميل ظرفيت در بياد. كلي هم از اين دعام خوشحال شد. رئيسي هست كه در عين رياست اما آدم باهاش احساس راحتي داره و موقعي كه ميري اتاقش اصلا فكر نميكني رفتي اتاق يه مدير. از بس اين مرد خاكي هست.

عصر هم از ساعت 5 تا 8 كلاس داشتم كه همسرخان رسوندم و ساعت 7 هم كه كلاسمون تمام شد نون خريده بود و اومد دنبالم.

همسرخان رفت آرايشگاه.

همسرخان گفت با ساكنين صحبت كرده براي تجاري كردن آپارتمانمون. آپارتمانمون موقعيتش خوبه براي تجاري. درسته يه دردسرهايي داره ولي ارزشش رو داره. به همسرخان گفتم نميخوام ناشكري كنم اما تا حالا هر چي خريديم كلي ضرر كرديم. مثه خونه اوليمون تو گروني خريديم و موقع فروشش هم تو ارزوني فروختيم. لااقل براي تجاري كردن يه دوندگي و خرجهايي داره ولي بزار لااقل يه بار هم شده رو يه چيزي يكمي سود كنيم.

اينجوري كه همسرخان با همسايه ها صحبت كرده تقريبا همه راضي هستن بجز يكي – دو نفر كه اونها هم گفتم جلسه بزارين و باهاشون صحبت كنين. شايد خدا كرد يه فرجي شد. تا ببينم خدا چي ميخواد.انشالله هرچي خيره پيش بياد.

شب هم درسهام رو پاكنويس كردم و از فرت خستگي رو جزوهام خوابم برد.

 قرار شد صبح زود بلند بشم دوش بگيرم. كه صبحم هم برق رفته بود. اينم از شانس خوب من.

 

غيبت پارتي تلفني

الهي شكر صبح اداره امن امان بود و خبر خاصي نبود.

عصر هم كه من كلاس نداشتم ديگه دو مدل غذا درست كردم براي روزهاي ديگه كه كلاس دارم. و همسر خان با مدير ساختمون دوباره رفتن براي دوربين مدار*بسته و آيفون تصو*يري.

بعدش هم زنگ زدم و با مامانم سر اين اوضاع چشم زدن اين خانمه كلي غيبت پارتي تلفني راه انداختيم. و قرار شد يه نفر سراغ داره كه دعا براي چشم زخم مي نويسه بهم معرفي كنه تا برم براي اين دعا پيشش. 

همسرخان زنگ زد نمايندگي ال جي.براي روز سه شنبه قرار شد از نمايندگي بيان براي نصب ماشين ظرفشويي.

شب هم شام خورديم و همسرخان همون رو مبل خوابش برد. منم فيلم ماتا*دور ديدم و بعد هم دوش گرفتم و زير ابروم رو تميز كردم و ظرفها رو شستم. مانتوي دانشگاهم رو اتو كردم و ساعت 1 خوابيدم.

متولد دي ماه.

ﻣﻦ ﻫﻤﻮﻥ ﺩﻳﻮﻭﻧﻪ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻫﻴﭻ ﻭقت ﻋﻮﺽ ﻧﻤﻴﺸﻪ...
ﻫﻤﻮﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺧﻮﺷﺤﺎل ﻫﺴﺘﻦ..
ﻫﻤﻮﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﻳﻪ ﺁﻫﻨﮓ ﺭﻭ ﮔﻮش ﻣﻴﺪﻩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﺎ ﺭﻳﺘﻢ و ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﺵ ﻣﺘﻨﻔﺮ بشه!
ﻫﻤﻮﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﻖ ﻫﻖ ﻫﻤﻪ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺟﻮﻥ ﺩﻝ ﮔﻮﺵ ﻣﻴﺪﻩ ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﻐﻀﺎش ﺭﻭ ﺯﻳﺮ ﺑﺎﻟﺶ ﻣﻴﺘﺮﮐﻮنه!
ﻫﻤﻮنی ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻓﮑﺮ میکنن ﺳﺨﺘﻪ...ﺳﻨﮕﻪ ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺗﻠﻨﮕﺮی ﻣﻴﺸﮑﻨﻪ...
ﻫﻤﻮﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﻮﺍﻇﺒﻪ ﮐﺴﯽ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻧﺸﻪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﺶ میکنن!
ﻫﻤﻮﻧﯽ ﮐﻪ ﺗﮑﻴﻪ ﮔﺎﻩ ﺧﻮﺑﻴﻪ ﺍﻣﺎ ﻭﺍﺳﺶ ﺗﻜﻴﻪ ﮔﺎﻫﯽ نیست!
اره ﻣﻦ متولد " دی " ماه هستم.

خوشي كونش كرده بهمون

خوشم مياد كه اين روزها خوشي كونش كرده سمت زندگي ما.

نميدونم اين زندگي لعنتي ما چي داره كه همه دهنشون سمت ما بازه و هي رو زندگي ما آه ميكشن. اين همكارمون خيلي نظر تنگه . يعني هرچي گفت به يك روز نميكشه و مي تركونه.

دي ماه سال قبل بهم گفت چقدر پوستت خوبه. من كه اصلا نميدونستم اگزما چيه دست و صورتم شد پر اگزما. كلي اونجا خرج دكتر و دارو كردم و هنوز كه هنوزهم هست دارم ميرم دكتر و هر سري كم كم 100 تومن خرج دكتر و دارو ميدم.

اون سري گفت خوش به حالت خاله پري سر وقته. همون ماه من نزديك 20 روز خاله پري بودم و رفتم دكتر گفتش كيست داري من كه تو عمرم اصلا كيست نداشتم.

سري بعدي هم گفتش خوبه شما هم خونه دارين و هم ماشين. الان نزديك به 600 تومنه خرج ماشين كرديم و همون روز هم كه رفتيم خونه پاركينگ چكه ميكرد و كه گفتم كاشف به عمل اومد كه لوله تو پاركينگ تركيده.

اينم از چشم مردم.خودمون مثه خر تو خرج زندگيمون مونديم بعد مردم اينجورين.

دلم ميخواد دهن بعضي ها كه بي موقع باز ميشه رو گل بگيرم چون همين اه اونها هست كه زندگي برات ميشه مثه كوفت و زهر مار.

دوربين مدار×بسته

اداره خانمه همكاره از يكي ازشهرهاي اطراف اومده بود براي كارهاي وامش . كه قرار شد شب بياد خونمون و فردا صبح با كشتي يا پرواز برگرده شهرشون. كه  ظهر كار بانكيش انجام شد و زنگ زد تشكر كرد و گفت كه داره بر ميگرده شهرشون. از امروز كلاسهاي دانشگاهمون شروع شد. صبح كلاس داشتم و برگه انتخاب واحد خودم و رضا رو بردم تا مديرگروه امضا كرد و بردم تحويل دانشگاه دادم تا درس مورد نظرمون خودشون برامون انتخاب كنن . تو ناهارخوري يكي خانمها به من گفت نميخواي براي وامه اقدام كني گفتم امسال نه شايد سال آينده. با كمال پررويي در مياد ميگه شايد سال آينده باهاتون قرارداد نبندن. تو دلم گفتم به درك نه آش دهن سوزيه. ظهر كه اومديم خونه تا طبقه پشت بوم هم در پنجره اونم دزديدن.عصر هم رفتم همسرخان رسوندم كلاس و برگشتنه خودم اومدم كليد هم نداشتم تا همسرخان با مديرساختمون رفتن بيرون براي دوربين مدار بسته بخرن. زنگ زدم به همسرخان برام كليد آورد و دوباره برگشت . رفتم خونه از گرما خفه شده بودم دوش گرفتم و لباسام هم شستم و اومدم بيرون كلي دلم گرفته بود.

خسته شدم از اين روزگاري كه به هيچ كس نميشه اعتماد كرد و جلوي همه بايد فيلم بازي كني و هيچ كس باهات رو راست نيست. خيلي دلم گرفته بود دلم ميخواست با يكي درددل كنم. اما يه آدم مورد اطمينان دورو برم نيست. با همسرخان كه درددل ميكنم سركوفت ميزنه و هميشه ميگه تقصير خودته و كل تقصيرها رو ميندازه گردن خودم. با يكي همكارا كه درددل ميكنم بعدش همون رو ميكنه نقطه ضعف و هي ميكوبه تو سرت. ديگه حسابي مستاصل شده بودم يكي دوبارهم ميخواستم زنگ با مامانم حرف بزنم اما ميدونستم آخرش هيچ نتيجه اي نداره. فقط با تنها كسي كه بعضي اوقات درد دل كردم بهم سركوفت نزده رضا بوده  بيشتر اوقات كه باهاش درددل ميكنم قشنگ راهنمايي ميكنه و يه جورايي حرفاش به آدم آرامش ميده.

 مامانم زنگ زد گفت عمه ات زنگ زده و براي 5شنبه گذشته دعوتمون كرده عقد پسر بزرگش. مامانم هم كه به خاطر اينكه عمه ام براي عروسي ما نيامده نرفته بود و مامانم به بابام گفته بود اگه ميخواي تو برو. ولي بابام هم نرفته بود. اين حركتش خيلي خوشحالم كرد. نه بخاطر تلافي نه ، فقط به خاطر اينكه با اين كارش احترام دخترش و دامادش رو نگه داشته بود.

شب همسرخان اومد و گفتش بايد واحدي 165تومن بديم براي دوربين مدار بسته. اينم از حقوق اين ماهمون. همش به باد فنا رفت. خونه خشك و خاليه هي فرت و فرت خرج الكي تراشيده ميشه.

از همسرخان این روزها خیلی گله دارم می بینه و میدونه من خیلی کلافه ام اما اصلا به فکر نیست. تو فکر سرگرم کردن من نیست. نه می برم بیرون نه یه تنوعی. من حتی به کنار دریا رفتن هم راضی هستم.

كادو نخريدنشون

تا دير وقت خواب بوديم و همسرخان رفت نون خريد و صبحونه خورديم و ناهار درست كردم و از تر و تميز كردن خونه هم انجام نداديم. ساعت4 ناهار خورديم و من فيلم ديدم . همسرخان خواب بودن. عصر هم داداش كوچيكه زنگ زد كه ببينه رسيديم يا نه؟

 شب هم با همسرخان بحثمون شد، بهش گفتم من سشوار براي تو خريدم بعد تو گذاشتيش براي داداشت و بايد مي آورديش. آقا بهش برخورد و از طرفداري داداشش گفت من نميتونم سشوار بيارم كه. و گفتش دادشم وقتي اولين بار اومد خونمون براي خونمون كادو آورد. منم گفتم: ما هم وقتي عروسي كرد جبران مي كنيم. تازه ميخواستم بازم حرف بزنم اگه ميگفتم بحث بالا ميكشيد ديگه بي خيال شدم. ميخواستم بگم كه مامانت و بابات و خواهرت كه اومدن خونمون كه دست نكردن يه چي كادو بيارن و دست خالي اومدن. و بابات تازه از ما توقع داره بهشون كادو بديم.

مامان من براي تولد همسرخان هرسال يه كادويي ميخره(البته منتي هم سرش نيست) . اما مامان تو حتي يه زنگي نميزنه به من تبريك بگه ديگه چه برسه به كادو دادن. بعد باباش يه بار رفتيم گنا*وه من براي باباش يه پيرهن و براي مامانش يه پتو خريدم براي روز پدر و روز مادر. سري بعدي كه باباش اومده خونمون با كمال پررويي ميگه امسال چي ميخواي كادو روز پدر و روز مادر برامون بخري؟ منم وقتي ديدم پيرمرد اين همه پررو هست خودم و زدم به دنده پهني و ديگه هيچي براشون نخريدم. تازه دخترا و پسرات هيچي برات نميخرن بعد از ما توقع داري برات چيز بخريم. بعضي وقتها خيلي كارشون رو اعصابمه.

هيچ جا خونه خود آدم نميشه

صبح بعد از صبحونه رفتم دوش گرفتم و همسرخان ماشين رو برد تعميرگاه كه مرده بهش گفته بود شانس آوردين لاستيك ها پوسه شده. ديگه يه350 هم اينجا كرديم تو حلق ماشين. بعد همسرخان رفت دوش گرفت و گفت آماده بشيم خونه خواهرشوهر بزرگه . اين همه آدم بلند شدن شب قبل اومدن اما اين همسرخواهرشوهر بزرگه رو خودش نذاشت بياد مرتيكه احمق. ديگه مجبوري لباس پوشيدم كلي تو راه خدا خدا ميكردم خونه نباشه. رفتيم و الهي شكر هم خونه نبودش يه نيم ساعتي نشستيم و زودي بلند شديم.

ناهارخورديم و ظرفها رو شستم و زن داداش جديده زنگ زد و كلي اصرار كرد كه شب بياين شيراز خونمون بمونين. كه قبول نكرديم . وسايلمون رو جمع كرديم. و راه افتاديم . داداش كوچيكه هم دوساعت بعد از ما راه افتاده بود سمت شيراز.

عصر رفتيم مطب دكتر و دكتر پير هست اما از اين پيرمردهاي باحاله. تو مطبش كه ميرم كلي حرف مي زنيم و توصيه هاي خوب خوب بهم ميكنه. هزارتا توصيه كرد: عصبي نشو، بي خيال باش، گريه نكن، تند نشو گفت كل اينها روي پوستت و بيماريت رو تشديد ميكنه. گفتش بهت نمياد عصبي باشي خيلي خوش خنده اي گفتم البته خوش خنده بودنم سرجاش اما اگه عصبي بشم حسابي داغ ميكنم. رفتيم داروها رو گرفتيم.

داداش كوچيكه زنگ زد كه تصادف كردم و الان ميخوام بيام با خانمم ببينمتون. ما كه شيراز درست حسابي بلد نيستيم به جاي اينكه بگه شما كه بلد نيستين بايستين تا من بيام پيداتون كنم كارش برعكس بود كلي تو خيابونهاي شلوغ شيراز ما رو چرخوند. كلي اعصاب من سر همين خرد كرد.

بعد هم كه اومدن زنش هي اصرار كه بيان شب بريم خونه. كه ما قبول نكرديم. دختره بهش مياد سنش از داداش همسرخان بزرگتر باشه ميتونم بگم دوسال از برادر همسرخان بزرگتره. من هيچ وقت فكر نميكردم داداش همسرخان همچين دختري رو انتخاب كنه. چون هميشه تا يكي رو مي ديد كلي عيب و ايراد رو طرف ميذاشت. دختره قيافه جالبي نداشت. دختره ادم كم رويي هم نبود. و از يه كارش كه بدم اومد همش با همسرخان حرف ميزد و اصلا سمتش به من نبود و حتي يه تعارف هم به من نكرد. بعدش هم خدافظي كرديم و ازشون جدا شديم. همسرخان خيلي طرفداري زن داداشش مي گرفت. من نميدونم با 5 دقيقه حرف زدن از كجا فهميد اين همه خوبه. من كه زود به كسي اعتماد نميكنم. اين همه زود به همه اعتماد كردم و ازشون ضربه خوردم ديگه به چشمم هم اعتماد ندارم.

هنوز راه نيافتاده بوديم تو شهر، پليس ماشينمون رو نگه داشت. گفتش كه ماشينتون سيستم داره در حالي كه ماشين ما اصلا روش سيستم نصب نيست منم به پليسه گفتم همون ماشينه كه مدل ماشين ما بود و رنگش آبي اون صداي ضبطش بلند بود كه يه پسر جووني هم پشت فرمون بود.

دشت ارژن هم ايستاديم و جيگر خورديم و قليون كشيدم هوا خيلي سرد بود. شب ساعت 1:30 رسيديم.

تو پاركينگ در پنجره ها رو دزديده بودن. اومديم تو پله و همسرخان نگاه كرد و گفت مال طبقه ها هم بردن. بجز طبقه سوم و طبقه پشت بوم.

با اين مشكلي كه تو ساختمون اتفاق افتاد همسرخان دوباره به فكر فروش خونه افتاد اما فروش خوبه ولي خريد با چه پولي با اين قيمتهاي سرسام آور خونه ها.

چشم بر چشمي

صبح بيدار شديم و صبحونه رو خورديم و كمي كمك مامان همسرخان كردم و سالاد درست كردم و كلي با مادرهمسرخان حرف زديم و از عقد برادرشوهر برام گفت و از خانواده اش. البته اون نمي گفت من هي ازش مي پرسيدم. ناهارخورديم و من خوابيدم و همسرخان فوتبال ديد. عصر هم همسرخان بيدارم كرد و خواهرشوهرهاي همسرخان اومده بودن و كلي هم با اونها حرف زديم. بعدش دايي اش اومد و داداش و زن داداش بزرگه اومدن و زنگ زدم به منشي وقتم رو اوكي كردم و گفت پنج شنبه بيا و شام خورديم  و آخر شب هم رفتن.

يه عادت بدي كه دارن تا مي بيننت ميگن تا كي اينجا هستي؟ و با چي اومدين؟ حتي دايي اش مدل ماشينمون و رنگش رو پرسيد؟

داداش همسرخان عكسهاي عقدش رو نشونمون داد رو لپ تابش بود. شب كه ميخواستيم بخوابيم همسرخان گفت زن خودم خيلي قشنگ تره. الهي شكر كه اون خيلي قشنگ نبود وگرنه همسرخان فكر كنم ديگه تحويلم هم نمي گرفت.

يه چند وقته رفتارهاي داداش همسرخان رو زير نظر دارم. تا همسرخان يه چي ميخره اونم غيرممكنه سري بعدي كه ميريم نخريده باشه. براي همين غير مستقيم به همسرخان گفتم گوشي جديدت رو اونجا نشون نده. اگه رك به همسرخان ميگفتم داداشت اينجوري كه سريع موضع ميگرفت و برعكسش عمل مي كرد.