تند حرف زدن همسرخان+دلخوري= قهر و سرسنگين بودن من
صبح بيدار شديم ديرمون شده بود ديگه صبحونه نخورديم.
اومديم اداره. تو اتاق ما هيچكي نبود منم ساعت 8 كلاس داشتم. كلي هي حرص خوردم . به رضا اس دادم كي مياي اداره ؟ كه گفت ما امروز تازه ميخوايم راه بيافتيم. و امروز ديگه نميتونم بيام اداره.
همسرخان گفت زنگ بزن به رئيست و بگو كه كلاس داري.
زنگ زدم و رفتم دانشگاه.
استاده درس ميده منم هي برو بر نگاش ميكردم.از درسش هيچي نمي فهمم درسش يه چيزايي در حد برق هست كه من اصلا از برق خوشم نمياد.
بعد از كلاس هم رفتم بانك پول ريختم به حسابم ميخواستم قبض برق و موبايل خونه مامانم اينا رو بدم.
امروز سرماي بدي خورده بودم تو اتاق كلي فين فين كردم و الهي شكر رئيسم موضوع سرماخوردگيم رو فهميد و امروز بيشتر وقت كولر خاموش ميكرد. شعورت تو حلقم رئيس جان.
اومدم اداره و ناهار هم امروز نداشتم. كه به همسرخان گفتم از اداره سفارش بدم كه گفت من ساعت 4 ميرم خونه ناهار ميخورم. ديگه منم بي خيال ناهار خوردن شدم. تا 4 تحمل ميكنم. البته يكي از همكاراي خانم مهربون هم كلي اصرار كرد كه بيا من غذا زياد آوردم . اما من هيچ وقت اينجوري روم نميشه و فقط ازش تشكر كردم.
ظهر رفتيم خونه ناهار خورديم و دوتا قرص خوابيدم. من دوباره سرماخوردگيم اومده سراغم. و طبق معمول با خوردن قرص ها گيج شدم.
با صداي زنگ موبايلم بيدار شدم داداش كوچيكه بود گفت براي شام بياين. همسرخان رفت دوش گرفت.
منم بيدار شدم ظرفها رو شستم و يكم جمع و جور كردم.
دوباره داداش كوچيكه زنگ زد گفت براي شام نمياين؟ گفتم ساعت9:30 تا 10 ميايم. لباس پوشيدم رفتيم تو پاركينگ ماشين رو در بياريم كه يه آدم احمق دقيقا جلوي در پاركينگ ماشينش رو پارك كرده بود و رفته بود.
در خونه كل همسايه ها زديم و به هر كي مي گفتيم اين ماشينه به اين پلاك ميگفتن مال ما نيست. ديگه با همسرخان همين جور اون ورا چرخيديم. داداش كوچيكه زنگ زد گفتم اين جريان پيش اومده ديگه نميايم. همسرخان تيرش ميزدي خونش در نميامد.زنگ زد 110 كه گفت مربوط به ما نميشه و زنگ بزن نيرو*ي انتظا*مي اونها جواب درست حسابي ندادن. من گذاشتمش به حسابي حتما حكمتي بود. اصلا هم عصبي نبودم. اما همسرخان منتظر بود طرف بيادش و حسابي بقول خودش بشورتش. مدير ساختمون تو دوربين ديده بود كه ما از پاركينگ بيرون نرفتيم فكر كرده بود اتفاقي افتاده اومد پايين. و همونجا ايستاد. منم يكم اون طرف تر ايستاده بودم. اما همسرخان با يه لحن تند و بدي گفت تو برو بالا نميخواد اينجا بايستي. بهش گفتم مگه چي ميشه من اينجا بمونم.؟دوباره به صداي بلند گفت : ميگم تو برو بالا. اروم گفتم برم بالا كه تو اينجا راننده كه اومد سرش شلوغ بازي در بياري. دوباره بلند گفت ميگم تو برو بالا.
كل اين مكالماتش جلوي مدير ساختمون بود. دلم ميخواست همونجا تندش بشم كه اخرين بارش باشه جلوي بقيه با من اينجوري حرف نزنه.
خيلي بهم برخورد. رفتم بالا و نشستم پاي درسام. يكي دوبار ميخواستم از بالا زنگ بزنم رو گوشيش كه گفتم فعلا سر راننده خودش اعصابش خرد هست.گفتم بياد بالا بهش ميگم.
وقتي اومد گفت كه مرده با زن و بچه اش اومده و يكي ديگه همسايه ها هم كه ميخواسته بياد تو پاركينگ و باهاش سروصدا كرده.
گفت آماده شو بريم. گفتم ديگه دير موقع هست. باهاش سرسنگين برخورد كردم متوجه حركتم شد. بهش گفتم اخرين بارت باشه جلوي بقيه با من اينجوري حرف ميزني ها. اولش الكي بهونه آورد و بعدش هيچي نگفت.
داداش بزرگه زنگ زد در خونه بود مامانم غذا بهش داده بود بياره. همسرخان رفت ظرف غذا رو ازش گرفت و گذاشت اشپزخونه و رفت خوابيد. حتي رو خودش نذاشت يه معذرت خواهي كنه. شايد پيش خودتون فكر كنين چيز خاصي نبوده ولي ديگه مثه قبلنا نميخوام كوتاه بيام. ميخوام بهش بفهمونم كه بايد ادم با زنش جلوي بقيه درست حرف بزنه.
منم ساعت12:30 لباس پوشيدم برم سوپري بيدار شد گفت كجا ؟ گفتم ميرم سوپري . گفت الان بسته است گفتم ميرم سر كوچه اون وري ميخرم. دوباره خوابيد . آقا اصلا انگار كه نه انگار يه زن اين موقع شب ميخواد بره خريد كنه.
منم رفتم نوشابه از سر كوچه اون وري خريدم و برگشتم. شامم رو گرم كردم و خوردم.
ساعت 2:30 هم رفتم حمام . ساعت3 بود خوابيدم.
شب تا دير موقع كه بيدار بودم خيلي به كارام فكر كردم. تو خيلي موارد تو زندگيم كوتاه اومدم من كه تو خونه كسي جرات نداشت بهم بگه بالاي چشمت ابرو هست. اقا جلوي بقيه سر من داد ميزنه. ميخوام اينقدر سرسنگين برخورد كنم تا يكم منت كشي كنه و بفهمه اينجوري نبايد حرف ميزد.
تو اين فكر كردن هام به ياد خيلي حرفهاي قبلش افتادم كسي كه ميگفت كمتر از عزيزم و جانم بهت نميگم .حالا داره اينجوري برخورد ميكنه.كه حتي من سوالش ميكردم جلوي بقيه هم همين جوري برخورد ميكني و محكم ميگفت اره من برام عار نيست جلوي بقيه تو رو عزيزم و جانم صدا بزنم. عزيزم و جانم هم نخواستم فقط مثه ادم باهام حرف بزنه.
خيلي زور داره از كسي كه اصلا توقع برخورد اينجوري رو نداري بعد انگاري نوكر در خونه باباشم كه اينجوري باهام حرف ميزنه.
از سه تا كار همسرخان هميشه بدم ميامده و يكي دوبارهم بهش گفتم ولي هيچ وقت اهميتي نميده حتي بهش گفتم اما از اون ور يادش رفته:
1- هر وقت سر يه چيزي يا كاري ديگه كه هيچ ربطي به من نداره عصباني هست يه تركشي هم از اين عصبانيتش به من برخورد ميكنه. دقيقا مثه امشب.(يعني عصبانيتش رو سر من خالي ميكنه)
2- وقتي بحثي پيش مياد من دوس دارم همون موقع درموردش بحث كنيم و از هم عذرخواهي كنيم تا دلخوری از هم تو دلمون نمونه اما اون هميشه از حرف زدن شونه خالي ميكنه و فوري ميره ميخوابه. يعني اين خوابيدن عادت هميشگيش هست.