صبح بيدار شدم دوش گرفتم و لباسشويي روشن كردم. صبحونه خوردم و رفتم دانشگاه . بعد از دانشگاه هم رفتم آرايشگاه. تو آرايشگاه يكي از همكلاسي هاي چهارم دبستانم رو ديدم. اون من رو نشناخت اما من اون رو شناختم و گفتش فكر كنم عكست رو داشته باشم.اگه عكست بود برات ميزارم تو فيس بووك. كلي خوشحال شدم از ديدنش. و گفت يه 6 ماهي هست ازدواج كرده. از آرايشگاهه يه مداد ابرو هم خريدم و بهم ياد داد چجوري خط دور ابروم بكشم.

ظهر برگشتم خونه. لباسم رو عوض كردم و رفتيم خونه مامانم اينا.ناهارخورديم و همسرخان خوابيد. و مامان وبابام هم رفتن ملاقاتي اقاي همسايه شون. ما هم با دو تا داداشا نشستيم كلي آلوچه خورديم.

مامانم گفت خاله ات با دختر خاله ات از آبادان اومده.

عصر هم با همسرخان رفتيم بازار يه كفش خريد. و داداش كوچيكه زنگ زد گفت بيان براي شام منتظرتونيم. ديگه رفتيم شام خورديم.بعد شام هم اتفاقي يه حرفي زده شد و منم به مامانم جريان رنگ مو رو گفتم. ديگه تو دلم نيست.

كلي با همسرخان چونه زدم براي روز جمعه صبحونه بريم كناردريا و قبول نكرد گفت يه جمعه استراحتم هست ميخوام بخوابم. كلي با بابام كلنجار رفتم كه اونم همين جوابم رو داد.

رفتيم خونه مادربزرگم همه هم بودن . زن عموم بهم گفت شكم آوردي خيلي پوستت بده شده. مامانم الكي گفت شايد بخاطر پنكك برنزه هست. ولي من خودم دليلش رو ميدونستم بخاطر قرص هايي هست كه براي كيست ميخورم. تا دير موقع هم اونجا بوديم.

بابا و مامانم و داداش كوچيكه رو پياده كرديم دم خونشون و رفتيم يه چرخي كناردريا زديم. برگشتيم خونه خوابيديم.