صبح كلاس داشتم و اداره هم خبر خاصي نبود.

هوس كيك فنجوني كردم بعد از اداره به همسرخان گفتم دم مغازه ايستاد و رفتم كيك و شكلات خريدم.

ظهر هم رفتيم خونه همسرخان ناهار خورد من رو رسوند دانشگاه. بهش گفتم يه بسته ميگو در بيار تا يخ اش آب بشه.تا بيام تميزش كنم.

اين استاده كه مدير گروهمون هم بود ترم قبل كلي بداخلاق بود اما ترم تابستون يكي- دوبار با همسرخان رفتم پيشش. اين ترم چشمش نزنم كلي مهربون شده.

يكي از بچه ها تو كلاس بهم گفت خط دور ابروت نكش بهت نمياد. بهش گفتم من دوس دارم.

ميخواستم بهش بگم خوبه منم بگم اين همه موهات رو ريختي بيرون و با ساپورت مياي دانشگاه اينجوري نيا بهت نمياد. بعضي ها والا خيلي پررو هستن.

وقتي از كلاس برگشتم همسرخان ميگو رو تميز كرده بود و سيب زميني ها هم آماده كرده بود. وقتي برگشتم سرخش كردم.

زنگ زدم به مامانم ببينم دعوتي مامانم از خاله ام چي شده؟ كه گفت كار براشون پيش اومده و ديروز ظهر بليط گرفتن و برگشتن شهرشون.

همسرخان دوش گرفت. شام خورديم و بعد هم من رفتم دوش گرفتم. ويكمي درسهام رو نوشتم و خوابيديم