صبح كه امديم اداره ساعت 8:30 رفتم كلاس.

آخرهاي كلاس بود كه همسرخان اس داد كه هر وقت كلاست تموم شد برو دم مغازه عينك فروشيه به منم خبر بده تا بيام و عينك بخر. كه منم بهش زنگ زدم و گفتم بزار يه وقت ديگه. سريع هم قبول كرد. تا حالا نشده براي خريد من يكمي اصرار به خرج بده.

بعد از كلاس هنوز گيج بودم. رفتم عابربانك پول گرفتم كه هيچي تو جيبم نبود.

ظهر هم ناهار نياورده بودم. با خانمها قرار شد تخم مرغ بخوريم. من رفتم تخم مرغ و نون خريدم. يه ناهار متفاوت بود. تو ناهار خوري شنيدم وامه شده 7 تومن. اي خدا تا بخوان يه وامي به ما بدن هي هر روز يه ميليونش كم ميكنن.

بعد از اداره رفتيم خونه همسرخان ساندويچ هايدا داشت خورد. منم قرص خوردم خوابيدم سردرد بدي داشتم.

اول چرت زدنم بود كه رضا زنگ زد گفت ميام دم خونتون براي كليد اتاق اداره. بهش گفتم كليد رو بده يكي از همكارا ازش مي گيرم. اومدش دم در، همسرخان كليد رو برد بهش داد.

همسرخان ميخواست با مدير ساختمون برن بيرون. خواب از سرم پريد كلي با همسرخان حرف زديم و همسرخان گفت زن داداش(جديده) بهش اس ام اس تبريك عيد فرستاده. اين دختره هم ميخواد خودش رو تو دل بقيه جا كنه.لوس ننر.  من ساعت6 خوابيدم. همسرخان هم رفتش.

قرصها كلي گيجم كرده بود خوابيدم تا فردا صبح. اما ساعت3 صبح همين جور هي خواب و بيدار ميشدم.