ورود به ششمين سالگرد ازدواجمون.
صبح همسرخان رفت اداره.منم بيدار شدم. وسايل صبحونه رو آماده كردم. همسرخان اومدش و نون بربري خريده بود.صبحونه رو خورديم.
كلي بوسه و بغل كرديم و به همديگه سالگرد ازدواجمون رو تبريك گفتيم.
دقيقا ۶سال پيش روز عروسيمون روز جمعه بود.كه امسال هم دقيقا جمعه شد. جالب بود.
هميشه دلم مي خواست هر سال براي سالگرد ازدواج و عقدمون طلا بگيرم. كه با اين اوضاع گروني طلا ديگه بي خيالش شدم. گفتم لااقل يه چيزي يا وسيله اي براي خونمون بخريم. كه هيچ وقت هم موقعيتش پيش نيامده. مسخره است نه.
علي دوست همسرخان هم تو وي چت نوشته بود تولد خانمم هست. همسرخان هم بهش گفت سالگرد ازدواج ما هم هست. ديگه نه ما تولد زن علي يادمون ميره نه اونها سالگرد ازدواج ما رو فراموش ميكنه.
همسرخان رفت خوابيد. منم دال عدس آماده كردم براي شنبه. برنج و خورش هم تو يخچال داشتيم گفتم براي ظهر بخوريم. نشستم پاي درسام.
نمیدونم چه حرفی زدم که همسرخان گفتش نه خدا بخیل هست نه ما پیر هستیم.
براي ناهار بيدارش . چايي خورديم و ناهار گرم كرديم خورديم ظرفها را شستم و يك ساعتي پاي تي وي بوديم. همسرخان رفت دوش گرفت. منم همچنان پاي درسام بودم. بعدش هم نشستم انار دون كردم.
همسرخان پاي تي وي در حال ديدن فوتبال بود. منم چايي آماده كردم و چيپس و ميوه آوردم خورديم.
تا همسرخان فوتبال ميديد. منم رفتم دوش گرفتم و حمام شستم.
و رفتيم كناردريا سمبوسه خريديم و رفتيم نزديك جايي كه عروسيمون بود نشستيم و يكمي پياده روي كرديم.
و كمي هم دور دور چرخيديم .
اومديم خونه ظرفها رو جمع كردم .همسرخان لباسش رو اتو كرد.
ساعت 1 هم خوابيديم.