صبح بيدارشديم صبحونه خورديم و امديم اداره. ساعت 8 رفتم دانشگاه كلاس داشتم و يكي از تمرينها رو من حل كردم.

حس خوبي بهم دست ميده وقتي يه درسي رو بلدم.

تو كلاس بودم همسرخان اس ام اس داد كه من بانكم هر وقت تمامي تا بيام دنبالت بهش اس دادم كلاسمون تموم شد.

ديگه اومد دنبالم. من اصلا درباره استعلام بانك هيچي ازش نپرسيدم. گفتم حالا حتما نشده ميخواد غرغر كنه. چون روز اول هفته حوصله غرغر همسرخان رو نداشتم.

خودش سر بحث رو بازكرد و برگه ها رو نشونم داد و گفت كه استعلام هر دومون اوكي بوده. تو دلم كلي از خدا تشكر كردم.اما براي من ضامن دوم رو گفته بود دوباره كپي شناسنامه اش بياره تا باز استعلام بگيرن.

رفتش دانشگاهشون يه كاري داشت و برگشتيم اداره.

ناهار خورديم و عصر هم رفتيم خونه. دوربيني زنگ زد كه كاري برام پيش اومده و فردا ميام براي نصب دوربين ها.

تا همسرخان ناهار ميخورد. منم آماده شدم براي دانشگاهم. من رو رسوند دانشگاه و خودش برگشت خونه.

رفتم كلاس و تا 7 كلاس بودم برگشتن هم با يكي از بچه ها پياده برگشتيم اون رفت خوابگاه و من اومدم خونه. اي جان اون يه ذره راهي كه دوستم ازم جدا شد تو آسمون نگاه كردم ديدم ماه كامل هست. كلي با خدا حرف زدم. خدايا خواهشا مثه هميشه كمك و نظرت رو از روي ما و زندگيمون بر ندار.

همسرخان ظرفهاي ظهر رو شسته بود.

همسرخان براي همسايه پاييني روز پنج شنبه سيلندر گاز گرفته بود .ديگه سيلندر رو رفته بود بهش داده بود اونم يه چند تا انار بهش داده بود.

نشستم يكمي استراحت كنم . مامانم زنگ زد كه شام بياين. كل بدنم گرمي زده بود. من رفتم دوش گرفتم و رفتيم خونه مامانم اينا و بين راه هم عرق شاطره خريدم. رفته بودن بيرون كليد خونشون تو كيفم بود در رو باز كرديم و رفتيم داخل نشستيم . يه چند دقيقه بعد رسيدن.

شام خورديم و بعدش هم چايي خورديم . يكم درس داداش كوچيكه دادم و بعد هم اومديم خونه و خوابيديم.