چشماي پف كرده+عيد قربان
صبح كه بيدار شدم بخاطر گريه شب قبلش چشمام ورم كرده بود و سردرد بدي گرفته بودم. صبحونه خورديم و داشتم پاكنويس درسهام رو انجام ميدادم كه از سردرد نمي تونستم سرم رو خم كنم. مامانم زنگ زد گفت براي ناهار بياين.
دوش گرفتيم و ظهر رفتيم اونجا و بابام تا چشمام ديد حدس ميزد براي چي باشه.فوري ازم پرسيد منم چسبوندمش به سرماخوردگيم. ناهار خورديم و قرص خوردم و خوابيديم. همسرخان هم خوابيد.امروز خيلي مهربون تر شده بود. شايد حرفهاي شب قبلم روش تاثير گذاشته بود. عصر كه بيدار شدم دست رو سرم مي كشيد و هي حالم رو مي پرسيد. تو دلم مي گفتم چي ميشد اين 5سال اينجوري بودي. چرا ميگم 5 سال و نگفتم 6 سال ؟ چون يك سال اول زندگي دقيقا كسي بود كه من ميخواستم. با احساس و رويايي و واقعا به زنش اهميت مي داد. اما بعد از يك سال انگاري خسته شد يا دلش رو زده بودم. ديگه مثه قبل نبود.
وقتي بيدار شدم همسرخان رفت تا چراغ ماشينش رو عوض كنه. منم خونه مامانم اينا بودم و پاي اينترنت نشسته بودم . مامانم برام سوپ گرم كرد آورد. همسرخان هم آومد. از سردرد نمي تونستم بشينم به همسرخان گفتم بريم خونه. رفت كناردريا يه چرخي زد و رفت آبميوه و كيك خريد. رفتيم كناردريا نشستيم كيك و آبميوه خورديم. براي فردا گفت بريم گنا*وه كه گفتم اصلا حالم خوب نيست. سرم رو پايين مي گيرم از درد ميخواد بيافته.بي خيال رفتن بشو.
من سردم بود از سرما مي لرزيدم ديگه برگشتيم خونه .
من دراز كشيدم پاي تلويزيون. يه پتو آورد انداخت روم. واقعا مهربون شده بود از رفتارش فقط شاخ رو سرم سبز نشد.
من خوابم برد اما نميدونم اون كي خوابيد.