صبح ساعت5 بيدار شدم دلم ميخواست براي تنوع هم كه شده بريم گنا*وه . هي ميخواستم صداش بزنم گفتم اگه بريم مامانم ناراحت ميشه. ديگه بي خيال شدم و خوابيدم.

بيدار شديم تخم مرغ سرخ كرديم خورديم و من مشغول ناهار درست كردن شدم. همسرخان هم گردگيري كرد. رفت ماشين بشوره منم جارو كشيدم و جا كفشي مرتب كردم و كفشهاي كهنه رو جمع كردم و بالكن شستم و همسرخان اومد دوش گرفت. و ناهار خورديم . بعد ناهار مامانم زنگ زد گفت براي روز شنبه ناهار حاجي ها دعوتيم مياين يا نه؟ كه گفت بزار از همسرخان بپرسم. كه الهي شكر همسرخان هم اوكي داد.

عصر همسرخان فوتبال مي ديد منم دوش گرفتم و به همسرخان گفتم امشب شام هرجا و هرچي بخواي دعوت من هستي.هي مي پرسيد به چه مناسبت كه گفتم بعدا بهت ميگم. و بعدش هم رفتم آرايشگاه.

من آرايشگاه بودم. مامانم و بابام و داداش كوچيكه اومده بودن خونمون . بابام ميخواسته الگوي روي ميز رو در بياره براي شيشه. ديگه همسرخان اومد دنبال من و اومديم خونه. بابام الگوي رو ميز رو در آورد و رفتن.

ما هم آماده شديم و رفتيم پيتزايي و من و همسرخان هردومون ساندويچ و سيب زميني و قارچ سوخاري سفارش داديم.كه همسرخان گفت همين جا بشينيم . گفتم نه و رفتيم كنار دريا ساندويچ هامون رو خورديم و يكمي هم پياده روي كرديم و بهش گفتم اينم شام سالگرد ازدواجمون بود، رفتيم خونه. همسرخان لباساش رو اتو كرد و منم ظرفهاي ظهر رو شستم و يكم آشپزخونه رو جمع و جور كردم.